با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٣٥ - چكيدن خون از درخت
سيراب مىگرديد. هر بيمارى مىخورد شفا مىيافت و هر نيازمند و دردمندى از آن مىخورد بىنياز مىگرديد. هر شتر و گوسفندى كه از آن مىخورد، شيرش زياد مىگرديد و خير و بركت را از آن روزى كه حضرت در آنجا فرود آمد در اموال خويش ديديم.
سرزمين ما سر سبز گرديد و چراگاههايش بسيار گشت. ما آن درخت را درخت مبارك مىناميم. صحرانشينان اطراف ما مىآمدند و در سايهاش مىنشستند و از برگهايش در سفر با خود بر مىداشتند و در بيابانها با خود مىبردند و براى آنها حكم غذا و آب را داشت. درخت پيوسته در همين وضعيت بود، تا آنكه بامدادانى ديديم كه ميوههايش ريخته و برگهايش زرد شده است. اين كار ما را اندوهگين ساخت و برايش بيمناك شديم.
اندكى نگذشت كه خبر رحلت رسول خدا (ص) رسيد و حضرت در همان روز وفات يافته بود. از آن پس بزرگى، طعم و ميوهاش كمتر شد و سى سال به همين شكل ماند. تا آنكه بامدادانى ديدم كه اوّل تا آخر آن پر از خار شده است و طراوتش را از دست داده و همه ميوههايش ريخته است. اندكى بعد خبر شهادت اميرمؤمنان على بن ابى طالب (ع) به ما رسيد. از آن پس ديگر ثمرى نداد، نه كم و نه زياد. ميوه درخت قطع شد و ما و اطرافيان، تنها از برگهايش بر مىگرفتيم و بيماران خود را با آن درمان و براى بيمارىهايمان طلب شفا مىكرديم.
زمان درازى به همين منوال گذشت تا آنكه بامدادانى ديديم كه از ساق آن خون تازه جارى است، برگهايش پژمرده شده واز آن خونابه مىچكد. با خود گفتيم اتّفاق بزرگى افتاده است. آن شب را ترسان و غمگين خوابيديم و در انتظار خطرى بزرگ بودم. چون تاريكى شب بر ما سايه افكن شد از زير آن درخت صداى آه و ناله و لرزش شديدى به گوش رسيد؛ و صداى گريانى را شنيدم كه مىگفت:
اى فرزند نبى و اى فرزند وصى؛
و اى نتيجه ديگر بزرگان بزرگوار ما.
سپس صداى آه و ناله بلندتر شد و از آنچه مىگفتند چيز زيادى نمىدانستيم. پس از آن بود كه خبر شهادت حسين (ع) به ما رسيد و درخت خشك شد. باد و باران شاخههايش را شكست به طورى كه هيچ اثرى از آن نماند.