با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٦٥ - موضع زينب كبرى(س) در برابر خواست مرد شامى
چند ملاحظه
١. ابن جوزى در «الرّد على المعتصب العنيد» (ص ٥٢) مىگويد: اما اينكه گفت:
«حق دارم كه آنان را به اسارت درآورم»، امرى است كه معتقد و انجام دهندهاش مستحقّ لعنت است. صاحب تذكرة الخواص گويد: اين كه ابن زياد با حسين (ع) جنگيد و عمر سعد را مأمور كشتن او كرد و سرها را نزد خود آورد شگفت نيست. شگفت كار يزيد است كه آنان را خوار كرد، با چوب بر دندانهاى او زد و خاندان پيامبر (ص) را بر شتران برهنه به اسارت برد و قصد داشت كه فاطمه، دختر حسين (ع)، را به مردى كه او را طلب كرد بدهد. همين طور است سخن يزيد كه وقتى مرد شامى فاطمه را طلب كرد گفت:
اسير كردن شما حق من است.
٢. خوارزمى- هنگام ذكر گفت و گوى ميان يزيد و حضرت زينب (س)- مىنويسد:
زينب (س) فرمود: «اميرى مسلط ستمگرانه دشنام مىدهد و با سلطنت خود چيرگى مىجويد. خداوندا به تو شكايت مىكنم و نه ديگران. يزيد شرم كرد و پشيمان شد و با شرمسارى سر به زير افكند. مرد شامى همان سخن را باز گفت: اى اميرمؤمنان! اين دخترك را به من بده. يزيد گفت: از من دور شو، خداوند تو را لعنت كند و به تو مرگ ببخشايد! واى بر تو، اين سخن را مگو كه او دختر على (ع) و فاطمه (ع) است؛ و اينان خاندانى هستند كه تا بودهاند با ما كينه داشتهاند!». [١]
سبط ابن جوزى به نقل از هشام بن محمّد گويد: هنگامى كه زنان را نزد يزيد بردند مردى از شاميان به دختر زيباى حسين (ع)، فاطمه، نگاه كرد و گفت: اين را به من ببخش كه اينان بر ما حلالند. دخترك فرياد زد و بر خود لرزيد و جامه عمهاش، زينب (س)، را گرفت. پس زينب (س) فرياد بر آورد كه يزيد چنين حقّى ندارد. يزيد به خشم آمد و گفت:
اگر بخواهم انجام مىدهم. زينب (س) گفت: روى از قبله ما بگردان و به دين ديگرى در آى و آنچه خواهى بكن. پس خشم او فرو نشست. [٢]
[١] . مقتل خوارزمى، همانجا؛ ر. ك. الفتوح، ج ٢، ص ١٨٤.
[٢] . تذكرة الخواص، ص ٢٦٤.