با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٧٩ - فاطمه، دختر امام حسين(ع) امانتها را به صاحبانش باز مىگرداند
است كه گفت: «هنگامى كه ابا عبد الله الحسين- صلوات الله عليه- كشته شد و شيعه سر گردان ماند و على بن الحسين (ع) در خانهاش نشست، شيعيان نزد حسن بن حسن رفت و آمد مىكردند. من نيز از كسانى بودم كه نزدش مىرفتم. شيعيان از او سؤال مىكردند ولى او جواب نمىداد. من سر گردان ماندم كه امام چه كسى است و يك روز پرسيدم و گفتم:
فدايت گردم، آيا سلاح رسول خدا (ص) نزد شما است؟ او به خشم آمد و گفت: اى گروه شيعه آيا ما را به زحمت مىاندازيد (يا بر ما خورده مىگيريد)؟!
من محزون و اندوهگين از نزد او بيرون رفتم و نمىدانستم به كجا بروم. هنگام نيمروز از درب خانه على بن الحسين (ع) گذر كردم. به دالان خانهاش كه رسيدم، در را باز كرد؛ و نگاهى به من انداخت و گفت: «اى كنكر. گفتم: فدايت گردم، اين نام را كسى جز من و خداوند نمىداند. در دوران كودكى مادرم مرا مىبوسيد و مرا به اين نام مىخواند. فرمود:
نزد حسن بن حسن بودهاى؟ گفتم: آرى. فرمود: اگر دوست دارى من به توخبر مىدهم و اگر مىخواهى تو به من خبر ده. گفتم: پدر و مادرم به فدايتان، شما خبر دهيد: فرمود: تو درباره سلاح رسول خدا (ص) از او پرسيدى و او گفت: اى گروه شيعه! آيا ما را به رنج مىاندازيد؟ گفتم: فدايت شوم. به خدا سوگند قضيه چنين بوده است. آن گاه به كنيزكى گفت: زنبيل را برايم بياور؛ و او زنبيلى مهر كرده برايش آورد. حضرت انگشترش را بيرون آورد و آن را باز كرد و سپس فرمود: اين زره رسول خدا (ص) است؛ و آن را گرفت و پوشيد؛ كه تا نصف ساق پايش بود. سپس به زره فرمود: بلند شو و همان موقع تا زمين رسيد، آن گاه فرمود: كوتاه شو؛ و به صورت اوّلش بازگشت. آن گاه حضرت فرمود: رسول خدا (ص) هر گاه آن را مىپوشيد به آن چنين مىگفت؛ و آن اين گونه رفتار مىكرد». [١]
فاطمه، دختر امام حسين (ع) امانتها را به صاحبانش باز مىگرداند
شيخ كلينى به نقل از امام باقر (ع) مىنويسد: «پس از ماجراهايى كه براى حسين بن على (ع) پيش آمد، دختر بزرگش، فاطمه بنت الحسين (ع)، را فرا خواند و يك كتاب در
[١] . الثاقب فى المناقب، ص ٣٦٣، ح ٣٠٢؛ ر. ك: المناقب، ج ٤، ص ١٣٥؛ الهداية الكبرى، ص ٢٢٥، مدينة المعاجز، ج ٤، ص ٤٢٢، ح ١٤٠٦.