با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٠٤ - با پيرمرد شامى
پيرمرد گفت: من پشيمان هستم و توبه مىكنم. چون داستان پيرمرد به گوش يزيد بن معاويه رسيد فرمان داد كه او را كشتند. [١]
تأمّل و درنگ
از اين روايت چندين مطلب قابل نتيجهگيرى است:
١. پس از خارج شدن از كوفه، اين نخستين جايى بود كه امام زين العابدين (ع)، پس از تحمّل سختىها و دشوارىهاى سفر، لب به سخن گشود. زيرا نقل شده است كه امام (ع) در طول راه- از كوفه تا شام- سخن نگفت تا آنكه به شام رسيد. [٢]
٢. امام (ع) در اوّلين فرصت و اوّلين جايى كه سرشتى پاك مىيابد، به انجام رسالت مىپردازد. با آنكه آن پيرمرد شامى كسى بود كه مدّت درازى را در سايه حكومت اموى زندگى كرده و على (ع) و هيچ يك از فرزندانش را نديده بود، اما از فطرتى سالم برخوردار بود. در حالى كه بسيارى از آنها كه اقدام به قتل حسين (ع) و اسارت فرزندانش كرده بودند، امام على (ع)، امام حسن (ع) و امام حسين (ع) را ديده و چه بسا پشت سرشان نماز هم خوانده و به آنان سلام كرده بودند؛ اما سرشتى ناپاك داشتند!
٣. اين خبر از حاكم بودن فضاى مسموم تبليغاتى و روانى بر جامعهاى حكايت مىكرد كه زير يوغ حكومت بنى اميه پرورش يافته بودند. آنان چنين تبليغ كرده بودند كه آن كس كه كشته شده است، مردى است كه بر ضدّ اميرمؤمنان و خليفه مسلمانان خروج كرده و قصد داشته است تا با انگيزه فتنه، جامعه را دچار تفرقه كند. [٣] از همين رو مىبينيم كه آن پيرمرد شامى هنگام روبرو شدن با امام (ع)، براى نخستين بار، خداوند را به خاطر قتل حسين (ع) ستايش مىكند و مىگويد: خداى را سپاس كه شما را كشت و نابودتان كرد و مردم را از ستم شما آسوده ساخت و اميرمؤمنان! را بر شما چيرگى بخشيد.
[١] . الملهوف، ص ٢١١، تسلية المجالس، ج ٢، ص ٣٨٤؛ الصواعق المحرقة، ص ٣٤١ (باب وصية النبى بهم)؛ ينابيع المودة، ج ٢، ص ٣٠٢.
[٢] . ر. ك. تاريخ الطبرى، ج ٤، ص ٢٥١؛ الكامل فى التاريخ، ج ٤، ص ٨٣؛ جواهر المطالب، ج ٢، ص ٢٩١؛ الارشاد، ج ٢، ص ١١٩؛ اعلام الورى، ص ٢٤٨؛ مثير الاحزان، ص ٩٧.
[٣] . از اين رو مىبينيم كه امام حسين (ع) خود به اين جنبه اهتمام مىورزد و مىفرمايد: من از روى سركشىو غرور قيام نكردهام.