پيام امام امير المومنين(ع) - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٥٩٢ - سرنوشت همّام پس از شنيدن اين خطبه تكاندهنده
(فقال أمير المؤمنين عليه السّلام: أما و اللّه لقد كنت أخافها عليه. ثمّ قال: أهكذا [١] تصنع المواعظ البالغة بأهلها).
«در اينجا كسى به امام عرض كرد: پس چرا اين مواعظ با شما چنين نمىكند»؛ (فقال له قائل: فما بالك يا أمير المؤمنين!).
«امام در پاسخ او فرمود: واى بر تو هراجل و سرآمدى وقت معيّنى دارد كه از آن نمىگذرد و سبب خاصّى دارد كه از آن تجاوز نمىكند»؛ (فقال عليه السّلام: ويحك، إنّ لكلّ أجل وقتا لا يعدوه، و سببا لا يتجاوزه).
سپس افزود: «آرام باش ديگر چنين سخنى مگو! اين سخنى بود كه شيطان بر زبان تو جارى ساخت»؛ (فمهلا! لا تعد لمثلها، فإنّما نفث الشّيطان على لسانك!).
در اينجا اين سؤال پيش مىآيد كه چرا همّام به چنين سرنوشتى دچار شد و چرا براى امام كه گوينده اين سخنان است، چنين حادثهاى رخ نداد؟
در پاسخ سؤال اوّل بايد به اين نكته توجّه داشت كه همام، گرچه مرد عابد و زاهدى بود (همانگونه كه در آغاز خطبه آمده است: «كان رجلا عابدا») و گرچه قلبش مملوّ از حكمت و روحش سرشار از زيركى و ذكاوت بود (همانگونه كه از سؤالش پيداست)؛ ولى هرقدر روح او وسيع باشد در برابر روح امير مؤمنان على عليه السّلام كه چون اقيانوس ناپيدا كرانهاى است، قابل مقايسه نيست. به همين دليل قلب همّام تاب تحمل فشار آن همه معلومات را نداشت، زيرا اقيانوس را نمىتوان در استخر كوچكى ريخت، بنابراين جاى تعجّب نيست كه همّام صيحهاى زند و از هوش برود، آن هم از هوش رفتنى كه جان خود را با آن از دست بدهد.
در قرآن مجيد در داستان موسى و بنى اسرائيل و تجلى نور الهى بر كوه چنين مىخوانيم: « «فَلَمَّا تَجَلَّى رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَ خَرَّ مُوسى صَعِقاً» هنگامى كه
[١]. در نسخه بالا همزه استفهام بر سر «هكذا» آمده؛ ولى در بسيارى از نسخ قديم و شروح نهج البلاغه همزه استفهام ذكر نشده است و مناسب معنا نيز همين است.