منهاج البراعة في شرح نهج البلاغة - هاشمى خويى، ميرزا حبيب الله - الصفحة ٥٨ - نامه أمير
نه در سابقگى، و نه در ولايت عهدى، و أمر بيّن و حجّتى ندارى كه بدان در باره تو مكرمت و برگزيدگى شناخته شود؛ و نه مر تو را براى اين مقام از قرآن شاهدى است، و نه از رسول خدا عهدى؛ پس چه خواهى كرد آن گاه كه پردهها از تو برداشته شود و رسوا گردى، پردههاى دنيايى كه خود را بزينتش آراسته و بلذّتش فريفته است، و تو را خوانده و اجابتش كردهاى، و افسارت را كشيده و پيرويش نمودهاى و سر در پى او نهادى، و فرمانت داد و فرمان بردى.
همانا بزودى كسى آگاهت كند بر آنچه كه كسى نتواند از آن برهاندت- و يا بهيچ دافعى از خود نتوانى دفع كرد- پس از اين ادّعا دست بدار و دور شو، و براى حساب آماده باش، و بر آنچه كه بر تو فرود آيد دامن بر ميان زن، و بحرف گمراهان گوش مده.
و اگر چنين نكنى، جانت را كه تركش گفتهاى و افسارش را رها كردهاى اعلام كنم بدانچه كه خواهم اعلام كرد- يا بدانچه كه خود را از آن غافل كردهاى اعلام خواهم كرد- كه نعمت فراوان ترا سركش كرده و در طغيان افكنده است و در تو شيطان راه يافته- يا اين كه دامهاى خود را در تو نهاده- و بارزوى خود رسيده، و در تو چون جان و خون در جريان است.
اى معاويه كى شما مدير امور رعيت، و والى أمر اين امّت بودهايد؟ آيا بى سابقه و أثر نيكو، و پايه بلند و ارجمند بايد صاحب آن مقام باشيد؟ بخدا پناه مىبرم از لزوم رقم بدبختى كه از قلم قضاى إلهى گذشته است. بپرهيز از اين كه پيوسته در غفلت آرزوها بسر برى و دو رو باشى.
ما را بجنگ خواندهاى؛ اگر راست گوئى مردم را به يك سوى نه و هر دو سپاه را از آن معاف دار و تنها با من در آى تا دانسته شود كدام يك از ما زنگ بر دلش زده و پرده هوس بر چشمش افكنده شد، كه منم آن أبو حسنى كه در جنگ بدر نيا و خالوى و برادرت را سر كوفتم و هر يك را طعمه شمشير كردهام، همان شمشير با من است و با همان دل بدشمن رو كنم. نه دينم را به دينى تبديل كردهام، و نه پيغمبرى