عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٦٠٢ - ٥٨٨ - كشف مهم برزخى براى آيت الله سيد جمال الدين گلپايگانى
آتش به آسمان زبانه مىكشيد و فريادهايى از اين مرده برمىخاست كه گويى تمام اين قبرستان عظيم را متزلزل مىكرد، نمىدانم اهل چه معصيتى بود؟ از حاكمان جاير و ظالم بود كه اينطور مستحق عذاب بود؟! و ابدا قارى قرآن اطلاعى نداشت؛ آرام بر سر جنازه نشسته و به تلاوت قرآن اشتغال داشت.
من از مشاهده اين منظره از حال رفتم، بدنم لرزيد، رنگم پريد، هرچه به صاحب مقبره اشاره مىكنم كه در را باز كن من مىخواهم بروم او نمىفهميد، هرچه مىخواستم بگويم زبانم بند آمده بود و حركت نمىكرد، بالاخره به او فهماندم، چفت در را باز كن من مىخواهم بروم، گفت: آقا هوا سرد است، برف روى زمين را پوشانيده، در راه گرگ هست تو را آسيب مىرساند، هرچه مىخواستم به او بفهمانم كه من طاقت ماندن ندارم او ادراك نمىكرد.
به ناچار خود را به در اطاق كشاندم، قارى قرآن در را باز كرد و من بيرون آمدم، با آن كه تا اصفهان مسافت زيادى نبود به سختى خود را به شهر رساندم، در مسير راه چندين مرتبه زمين خوردم، به حجره مدرسه آمدم، يك هفته مريض بودم مرحوم آخوند و جهانگيرخان به اطاقم مىآمدند و از من پذيرايى كرده براى علاجم به من دوا مىدادند، جهانگيرخان براى من گوشت مىپخت و به زور به حلق من مىكرد تا كم كم قوه گرفتم و برايم بهبودى حاصل شد!!
و نيز آن جناب مىفرمودند: روزى در هواى بسيار گرم براى فاتحه اهل قبور به وادى السلام نجف رفتم، براى فرار از گرما به زير طاقى نشستم، عمامه را برداشته و عبا را كنار زدم كه قدرى استراحت كرده برگردم، در اين حال جماعتى از مردگان با لباسهاى پاره و مندرس و وضعى بسيار كثيف به سوى من آمدند و از من طلب شفاعت مىكردند كه وضع ما بد است، از خداوند بخواه ما را عفو كند!
من به ايشان پرخاش كردم و گفتم: هرچه در دنيا به شما گفتند گوش نكرديد و حالا كه