عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٧٨ - ٣٦٢ - عبرت آموز
شديم، اينان ميان خود سازش كردند، نگذارند وضع مردم و احوال آنان به تو گوشزد شود، مگر آنچه را بخواهند و به سود خود دانند و هر كار گذارى از درت برآيد و با آنان مخالفت آغازد، او را پيش تو مبغوض سازند و از در برانند و براى او پرونده بسازند تا از نظر بيفتد و خوار گردد.
چون اين وضع ميان تو و آنان گوشزد همگان شده، مردم آنان را بزرگ شمارند و از آنها بهراسند و نخستين دستهاى كه به سازش با آنها بشتابند كارگزاران تو باشند كه بدانها هديه برند و رشوه دهند تا دست ستمشان بر سر رعايا باز باشد و سپس مردم با نفوذ و ثروتمند از طبقه رعيت با آنها سازش كنند تا بر ديگران ستم نمايند و سراسر بلاد خدا پر از طمع و ستم و تباهى شود.
اين چند نفر با تو شريك سلطنت شده و تو در غفلت اندرى. اگر دادخواهى به درگاه آيد نگذارند بر تو درآيد، اگر خواهد هنگام خروج از خانهات به تو شكايت برد مانع گماشتى، بهانه اين كه براى مردم بازرس مظالم مقرر داشتى و چون متظلمى آيد هم آنان به بازرسى مظالم فرستند كه به شكايت او گوش ندهد و عرض حالش را به تو نرساند و بازرس از بيم آنان و ترس تو بپذيرد و پيوسته مظلوم بيچاره نزد او رفت و آمد كند و بدو پناه برد و استغاثه نمايد و او امروز و فردا كند و بهانه بتراشد و چون به جان آيد و تو بيرون آيى برابرت فرياد كشد و ناله سر دهد، دربانانت او را به سختى بزنند و برانند تا عبرت ديگران شود و تو به چشم بنگرى و مانع نشوى، با اين وضع چگونه مسلمانى بيايد.
من در روزگار جوانى به چين مسافرت مىكردم، در يك سفرى پادشاهشان به كرى دچار شده بود و سخت مىگريست، نديمانش او را دلدارى مىدادند و به شكيبايى مىكشانيدند، گفت:
من از درد به خود گريه ندارم، ولى بر مظلومان دربارم گريه مىكنم كه مىنالند و آواز نالهشان را نمىشنوم، سپس گفت: اگر گوشم رفته چشمم برجاست، ميان مردم جار بزنيد