عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٧٣ - ٢٧٧ - موى خود را در راه جهاد انفاق كرد
پابرجايى دين خدا شد، اگر آن روز در برابر آن همه حوادث و پيشآمدهاى تلخ صبر نمىكردند، امروز صداى اسلام و نداى حق شنيده نمىشد.
بين مسلمانان و كفار درگيرى شديدى در شرف وقوع بود، سردار رشيد اسلام ابو قدامه از جانب پيامبر ٦ مأمور بسيج نيرو و تداركات جهت آرايش جبهه مسلمانان بود.
مىگويد: براى اعلام برنامه و جمع نيرو و فراهم آوردن تداركات در حركت بودم، زنى مرا صدا زد، اهميت ندادم، دوباره صدا كرد گوش نكردم، بار سوم كلماتى گفت كه مرا مجبور به ايستادن كرد.
نزديكم آمد، بستهاى را به من داد، گفت: اى ابو قدامه! كمك به جبهه حق عليه باطل را واجب مىدانم، دستم به كلى از مال دنيا تهى است، در كمال مشقت و سختى بسر مىبرم، ياراى تحمل عدم كمك به جبهه را نداشتم، بالاخره قسمتى از موى سرم را چيده و آن را هم چون طناب به هم تنيدهام، شايد در جبهه جهت بستن ركاب يا دهنه مركب رزمندهاى به كار رود، آن را قبول كن و با خود همراه داشته باش تا به موقع لازم از آن استفاده كنى!!
ابو قدامه مىگويد: به جبهه رفتم، آتش جنگ شعلهور شد، در گرماگرم حملات طرفين طفلى در حدود ده يا يازده ساله به نزد من آمد، گفت: تيرهايم تمام شده سه چوبه تير به من قرض بده، تا در قيامت در محضر پيامبر ٦ تحويلت دهم، پرسيدم كيستى گفت:
اهل مدينهام، گفتم: چرا به جبهه آمدى؟ گفت: عشق خدا مرا به جبهه كشيد، سه تير به او دادم با هر يك سربازى از دشمن را كشت، تيرى از جانب كفر بر پيشانيش نشست، به سرعت بالاى سر او آمدم، بستهاى را به من داد، گفت: مدينه به مادرم برسان، همان زنى كه قسمتى از موى سرش را جهت كمك به جبهه به تو داد، نشانى منزلش را گفت و در لحظات آخر اصرار كرد به محض رسيدن به مدينه سلام مرا به رسول اكرم ٦ برسان، چون به مدينه برگشتم، در خانه او را دق الباب كردم، دختر كوچكى از خانه در آمد به او