عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٩٦ - ٥٨٣ - حاج ميرزا خليل تهرانى در برزخ
عراق رفتم، جاذبه و معنويت حضرت مولا مرا وادار به اقامت در نجف كرد.
در آنجا هم به تحصيل علوم دينيه مشغول شدم و هم با بازكردن مطبى منظم به مداواى بيماران پرداختم.
روزى زنى علويه به مطب آمد و از كسالت خود سخن گفت، من پس از معاينه وى اعلام كردم علاج بيمارى تو از اختيار من خارج است، بناگاه به اين حقيقت متوجه شدم كه دانش طب من و ثروت دنيايى و مادىام نتيجه رهانيدن يك زن و فرزندان سرمازدهاش در قم بود، چرا اين زن علويه را نااميد كنم، با تكيه بر فضل حق او را معالجه مىكنم، دنبالش دويدم و وى را به مطب بازگردانده به او گفتم: گرچه علاج بيمارى شما براى من خيلى سخت است، ولى اميدوارم بتوانم شما را معالجه كنم گرچه مخارج علاج شما از طرف خودم پرداخت شود، پس از مدتى با خريدن داروهاى گران قيمت از پول خودم او را معالجه كردم چون از بيمارى سختش به بهبودى رسيد به من گفت: من از جبران خدمات تو عاجزم اكنون به حرم جدم على ٧ مشرف مىشوم و از وى تقاضاى عوض دنيا و آخرت براى شما مىكنم.
حاج ميرزا خليل مىگويد: خود من هرگاه به مرض سخت و درد صعب العلاجى دچار مىشدم دنبال آن علويه مىفرستادم و پيغام مىدادم امروز وقت تلافى است، او به حرم مىرفت و در حق من دعا مىكرد و من شفا مىيافتم.
پس از فوت حاج ميرزا خليل، آن زن علويه بر سر مزارش مىآمد و پس از دعا و طلب مغفرت عرضه مىداشت خدايا! مقام حاجى را به من بنمايان!
پس از مدتى خواب ديد وارد وادى السلام شده و آنجا همانند بهشت عنبر سرشت، همراه با قصرهاى عالى است، چشمش به قصرى زيبا افتاد، پرسيد اين قصر از كيست؟
گفتند: از حاج ميرزا خليل، نزديك قصر آمد جوانى را با صورتى بسيار زيبا مشاهده كرد، از او سراغ حاجى را گرفت، آن جوان خوشسيما گفت: حق دارى مرا نشناسى، من حاج