عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٩٥ - ٥٨٣ - حاج ميرزا خليل تهرانى در برزخ
چون چاره نديدم فورا به مدرسه بازگشتم و چند جلد كتاب نفيسى كه داشتم به كتاب فروشى بردم و به هر قيمت كه او خواست به او فروختم، با پول آن چند من ذغال تهيه كردم و به مسافرخانهاى كه نزديك مدرسه بود بردم و اطاقى با رختخواب و كرسى گرم در آن مكان تهيه كرده آن زن و بچههايش را به آنجا منتقل كردم، سپس قدرى غذاى گرم با همان پول خريدارى نموده براى آن بندگان خدا بردم و گفتم كه تا فردا عصر اين اطاق در اختيار شماست، جايى نرويد تا باز من به سراغ شما بيايم.
آن گاه به حجره بازگشتم و مقدارى از ذغال را كه آورده بودم براى كرسى خود روشن كردم، در اين حال ديدم دو نفر با چراغ دستى وارد مدرسه شدند و به نزد من آمده گفتند:
مريضى داريم كه به دل درد سخت مبتلاست، معالجه به او فايده نداده، اكنون از حياتش نااميد شده به ما گفته يكى از طلاب را بالاى سرش ببريم شايد از بركت قدم و دعاى او شفا بگيرد، ما به مدرسه آمديم ديديم تمام حجرات چراغش خاموش است مگر حجره شما، تقاضا داريم زودتر به بالين آن مريض بياييد و در حق او دعا كنيد، من به اتفاق آن دو نفر به بالين مريض رفتم و حالش را بسيار سخت ديدم! اين حديث شريف به نظرم آمد كه حضرت مجتبى ٧ در طفوليت دچار ناراحتى سختى شد، حضرت زهرا ٣ او را به نزد پدر برد و از آن جناب چاره خواست، حضرت فرمود: قدح آبى بياوريد، چون آوردند چهل مرتبه سوره حمد بر آن خواندند و آب آن را به فرزند دلبندش پاشيدند بلافاصله تب قطع شد و آثار بهبودى در وى ظاهر گشت، من هم قدح آبى طلبيدم و همان برنامه را اجرا كردم و به اطاقك خود در مدرسه بازگشتم!
طولى نكشيد كه باز ديدم آن دو نفر به مدرسه آمدند و وجه قابلى به من دادند و گفتند:
از بركت دعاى شما مريض ما شفا يافت و اين وجه را او براى شما فرستاده، من از آن روز در فكر تحصيل علم طب افتادم و پس از گذراندن دورهاى از علوم طب، مطبى در شهر قم باز كردم و از آن راه ثروت قابل ملاحظهاى نصيبم شد، تا اين كه براى زيارت عتبات به