عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٥٩٤ - ٥٨٣ - حاج ميرزا خليل تهرانى در برزخ
در سن هفتاد سالگى به مكه مشرف شد، شبى به دوستانش گفت: من اينجا ماندنى هستم، دوستانش متوجه نشدند چه مىگويد، تا در آن ديار كه ديار ابراهيم و ميعادگاه عاشقان است از دنيا رفت و در قبرستان ابوطالب دفن شد.
يكى از مشايخ و اهل دل تبريز مىگويد: شبى باغى عجيب در خواب ديدم پرسيدم از كيست؟ گفتند: مجلسى رحمه الله، كنار آن باغى ديدم مهم داراى درى بلورى، قصرى در ميان آن روضه باصفا بود سؤال كردم اين باغ از كيست؟ گفتند: حاج ميرزا محمود شيخ الاسلام و آن كسى كه كنار اوست مجلسى رحمه الله است، گفتم: حاج ميرزا محمود از كجا به اين مقام رسيده؟ گفتند: مقام رفيع علمى و ديگر صبر بر توهين و تهمت و غيبتهاى مردم[١].
٥٨٣- حاج ميرزا خليل تهرانى در برزخ
مرحوم حاج ميرزا حسين نورى كه از بزرگترين محدثان جهان تشيع است در كتاب «دار السلام» نقل مىكند:
حاج ميرزا خليل طهرانى در اوايل طلبگى در شهر قم در مدرسه دارالشفا به تحصيل اشتغال داشت و از حيث فقر و تهيدستى در سختى و مضيقه بود، به طورى كه بعضى شبها را گرسنه مىخوابيد.
شبى در فصل زمستان از مدرسه بيرون رفت تا قدرى ذغال تهيه كند، به خانمى برخورد كه با دو بچه كوچك كنار كوچه نشسته و با چشم گريان به آنها مىگويد: من به هركجا رفتم كه منزل گرمى از براى شما تهيه كنم ممكن نشد، مىترسم امشب در آغوش من از سرما تلف شويد!!
حاج ميرزا خليل مىگويد: از ديدن وضع آن زن زانوهايم از كار افتاد و به ديوار كوچه تكيه دادم و به فكر شدم كه چگونه جان اين زن و بچههايش را از خطر تلف شدن برهانم،
[١] - عرفان اسلامى: ١٢/ ١٩٣.