عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤٥٨ - ٤٤٠ - دم عيسوى اوليا
در ابتداى امر كه هنوز آخوند ملا محمد تقى مجلسى شهرت كافى نداشت، شخصى از ارادتمندان آن جناب نزد ايشان شكايت برد كه من همسايه بدى دارم و از سوء خلق او به تنگ آمدهام، شبها دوستان نااهل خود را جمع كرده و تا صبح به شرابخوارى و لهو و لعب مشغولاند و آسايش مرا سلب كردهاند، اگر ممكن است در اين زمينه علاجى كنيد، ايشان فرمودند: امشب همه آنان را به خانهات به ميهمانى دعوت كن، من نيز مىآيم شايد خداى تعالى بدين وسيله او را هدايت فرمايد.
آن مرد ايشان را به مهمانى خواست، همسايهاش كه سردسته اشرار و اوباش بود گفت:
چه شد كه تو نيز به جرگه ما و حلقه ما درآمدى؟ گفت: فعلا چنين پيش آمده، آنان از دعوتش به گرمى استقبال كردند، پس آن شخص، آخوند ملا محمد تقى را خبر كرد و آخوند پيش از همه آنان به خانه آن شخص رفت و در گوشهاى قرار گرفت!
همين كه سردسته اوباش با دوستانش وارد شد و چشمش به آخوند افتاد كه در گوشهاى نشسته ناراحت شد، چرا كه آخوند هم مسلك آنان نبود و وجودش باعث منغص شدن عيش آنان مىشد، اما به حكم اجبار با دوستانش نشستند و براى اين كه آخوند را از آن مجلس براند سر صحبت را اين چنين باز كرد و گفت: راهى كه شما در پيش گرفتهايد بهتر است يا شيوهاى كه ما داريم؟
آخوند فرمود: براى روشن شدن اين مطلب بايد هر كدام خواص و لوازم كار خود را بيان كنيم تا ببينيم كدام يك از اين دو بهتر و خوشتر است؟
سردسته اشرار گفت: انصاف دادى و سخن به حقى گفتى، يكى از اوصاف ما اين است كه چون ما نمك كسى را خورديم به اصطلاح نمكدان نمىشكنيم و به صاحب نمك خيانت نمىنماييم، آخوند فرمود: اين چنين كه مىگويى نيست و من حرف تو را به هيچ وجه قبول ندارم كه شما اين چنين هستيد. آن شخص گفت: انكار شما بىمورد است؛ زيرا اين امر از مسلمات اين طايفه است، آخوند فرمود: اگر چنين است من از شما مىپرسم آيا