عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤٥٧ - ٤٤٠ - دم عيسوى اوليا
زيارت جامعه شروع كردم، چون تمام كردم آن حضرت فرمود: خوب زيارتى است، عرض كردم مولاى من! جانم به فدايت، زيارت جد شماست و اشاره به سوى قبر كردم، آن حضرت فرمود: بلى داخل شو، چون داخل شدم نزديك در ايستادم، حضرت فرمود:
پيش بيا، عرضه داشتم: ترس آن دارم كه ترك ادب شود و به خاطر ترك ادب كافر شوم!! آن جناب فرمود: چون ما اذن دهيم ترك ادب نيست، پس اندكى پيش رفتم در حالى كه از شدت ترس و هيبت بر خود مىلرزيدم.
باز آن جناب فرمود: پيش بيا و من پيش رفتم تا نزديك آن حضرت رسيدم. فرمود:
بنشين. عرض كردم: مىترسم، فرمود: مترس بنشين، من هم چون غلامى كه در مقابل مولايش بنشيند نشستم، آن بزرگوار فرمود: راحت باش و چهار زانو بنشين كه تو زحمت كشيدهاى و پياده و پاى برهنه آمدهاى و بالجمله از آن جناب نسبت به اين بنده الطاف عظيمه و مكالمات لطيفه واقع شد كه اكثر آنرا فراموش نمودم، چون از آن حالت به خود آمدم همان روز اسباب زيارت و تشرف به سامرا فراهم شد با آن كه مدتى بود كه راه مسدود بود، پس من با پاى برهنه و پياده به زيارت آن جناب مشرف شدم و شبى در روضه مقدسه مكرر زيارت جامعه را خواندم و در اثناى راه كرامتهاى عظيمه و معجزات غريبه ظاهر شد!!
راستى، مگر بدون اداى واجبات و به خصوص ترك محرمات و منهاى تزكيه نفس و تجليه وجود، مىتوان به مقام قرب رسيد و شيرينى وصال را چشيد؟[١]
٤٤٠- دم عيسوى اوليا
فاضل تنكابنى مىگويد:
[١] - عرفان اسلامى: ١٠/ ١١٥.