عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٤١ - ٣١ - نباش كفن دزد
مىكردى؟ گفت: اول آزادى خود را خواستم، ارباب گفت: در راه خدا آزادى. گفت: دوم براى خود مالى خواستم تا با آن زندگى خود را اداره كنم، ارباب گفت: چهار هزار درهم از مال من براى تو. گفت: سوم خواستم خدا از سر تقصيرات تو بگذرد و توفيق توبه به تو عنايت كند، ارباب گفت: توبه كردم. چهارم: خواستم من و تو و منصور بن عمار و مردم را بيامرزد، مولايش گفت: آه كه من مستحق اين برنامه چهارم نيستم. چون شب رسيد و به بستر خواب رفت در خواب شنيد گويندهاى مىگويد: اى مرد! آنچه وظيفه تو بود انجام دادى، آيا در وجود من كه خداى مهربان هستم مىبينى آنچه مربوط به خدايى من است انجام ندهم؟ من تو را و غلامت، منصور بن عمار و مردم را بخشيدم[١].
٣١- نباش كفن دزد
«معمر» از «زهير» روايت كند:
روزى يكى از اصحاب رسول خدا ٦ در حالى كه مىگريست به محضر آن جناب آمد، شدت گريه او به حدى بود كه رسول اكرم ٦ از او سؤال كرد چرا گريه مىكنى؟
عرض كرد: جوانى بر در ايستاده و چنان گريه مىكند كه مرا نيز به گريه درآورده است.
فرمود: او را به نزد من آوريد. رسول خدا ٦ به او فرمود: چرا گريه مىكنى؟ گفت: از گناه خود و خشم الهى مىترسم، فرمود: موحدى يا مشرك؟ عرض كرد: موحد، فرمود: گريه مكن كه خداوند تو را مىآمرزد، اگر چه گناهانت همانند هفت آسمان و هفت زمين باشد؟!
عرض كرد: گناهم از آن عظيمتر است. رسول اكرم ٦ فرمود: گناه عظيم را خداى كريم بيامرزد، سپس فرمود: مگر گناهت چيست؟ عرض كرد: از آن شرمندهام؛ زيرا از
[١] - عرفان اسلامى: ١/ ٢٤٧.