عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٩٩ - ٣٧٠ - عارف عاشق، حكيم بزرگ حاج ملا هادى سبزوارى
يك روز حاج سيد جواد مشغول گفتن منظومه حكمت حاجى براى شاگردان بود، در حالى كه حاجى در كار نظافت و جاروكشى مدرسه بود. سيد در حال درس به نكتهاى مهم از مسائل عالى حكمت رسيد، آن چنان كه بايد مسئله بيان نشد، پس از اتمام درس در حالى كه سيد به طرف منزل مىرفت حاجى در طريق منزل با بيانى وافى نكته را شرح داد، سيد ابتدا اعتنايى نكرد، ولى وقتى به منزل رفت و در آن نكته غور كرد، بيان حاجى را بهترين بيان ديد. خادم منزل را دنبال كمك خادم مدرسه فرستاد، ولى حاجى از ترس شناخته شدن با همسر كرمانى از خادم مدرسه كه پدرزنش بود خداحافظى كرده و رفته بود، پس از چند سال دو طلبه كرمانى براى تكميل تحصيل حكمت به سبزوار آمدند، چون وارد مدرسه شدند و حكيم سبزوارى را در محل درس حكمت ديدند بهت زده شدند كه آه آن فردى كه سه سال در مدرسه به عنوان شاگرد خادم خدمت مىكرد اين مرد بود. حاجى از تغيير چهره آن دو قضيه را يافت، آنان را خواست و وضع خود را در كرمان به عنوان امانت و سر اعلام كرد و راضى نشد آن دو نفر طلبه داستان كرمان را بازگو كنند!!
|
عشق تو سراسر همه سوز و همه دردست |
وين شيوه به اندازه مردى است كه مردست |
|
|
آن كس كه درين صرف نكردست همه عمر |
بيچاره ندانم كه همه عمر چه كردست |
|
|
زاهد چه عجب گر كند از عشق تو پرهيز |
كس لذت اين باده چه داند كه نخوردست |
|
|
عاشق كه نه گرمست چو شمع از سر سوزى |
گر آتش محض است به جان تو كه سر دست |
|
|
بس شب كه بر آن در بن خاكى زضعيفى |
بنشستم و پنداشت رقيب تو كه گردست |
|