عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٥٤ - ٣٥٧ - از حجله عروسى تا بستر شهادت
دل خوش شود، ناگهان جمال فردا و وصال محبوب ابدى و تصميمى كه نسبت به رفتن جنگ بايد بگيرد در نظرش مجسم مىشود.
او با زبان حال به معشوق واقعى مىگويد:
|
افلاك را جلالت تو پست مىكند |
املاك را مهابت تو پست مىكند |
|
|
هر جا دلى كه عشق تو در وى كند نزول |
هوشش ربايد و خردش مست مىكند |
|
|
مر پست را عبادت تو مىكند بلند |
مر نيست را ارادت تو هست مىكند |
|
حنظله، از بيان فكر خود به نجمه احتراز مىكند، مبادا عيش او منغص شود، او عزم دارد كه تا آخرين لحظه، به نجمه چيزى نگويد!
لحظات خوشى و كامرانى مثل برق مىگذرد، آن چنان سريع كه عشاق، ناگهان متوجه مىشوند كه دو ساعت از نيمه شب گذشته و هنوز به راز و نياز و گفتگوى آينده، مشغولند.
بالاخره، خستگى چيره مىشود و ابتدا چشمان نجمه و بعد ديدگان حنظله را به هم مىدوزد.
آرامش شب، به علت وجود حالت جنگ در شهر نيست، به اين لحاظ هنوز يك ساعت از خواب اين دو دلداده تازه به هم رسيده نگذشته كه صداى همهمهاى كه پشت در منزل برخاسته بود، حنظله را سراسيمه از خواب بيدار كرد، فورا به ياد ما وقع افتاد، از بستر برخاست و خود را به پنجره رسانيد و شخصى را كه به شتاب عبور مىكرد صدا زد:
چه خبر است و رو به كجا مىرويد؟!
مگر از جريان جنگ بىخبر هستى؟
- چرا خبر دارم ولى مىپرسم وضع چگونه است و قشون كجا بايد بروند و شما به كجا رهسپاريد؟
مقصودت از اين سؤال چيست؟ من هم مسلمانم و مىخواهم به ارتش اسلام ملحق شوم.