عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٣٠٨ - ٣١٣ - اصحاب كهف
جمعه ديگر سؤال مىكند و كسى را نمىيابد كه چيزى در دستش بگذارد.
سلمان گفت: يا رسول الله! اين مىشود؟ فرمود: آرى سلمان، سوگند به آن كه جانم به دست اوست، رويبضه سخن مىگويد؛ سلمان گفت: يا رسول الله رويبضه چيست، پدر و مادرم فدايت باد؟ فرمود: كسى كه در امور مردم حرفى نمىزد حرف مىزند، سپس جز اندكى درنگ نكنند كه زمين صدايى كند و هر دستهاى گمان كنند در ناحيه آن ها صدا كرده، سپس آنچه خدا خواهد درنگ مىكنند و در آن مدت زمين را مىشكافند و زمين پارههاى جگر خود «طلا و نقره» را بيرون مىافكند، سپس با دست خود به ستونها اشاره كرده فرمود: مانند اين، آن روز طلا و نقره سودى ندارد اين است معناى:
[فقد جاء أشراطها].
پس هنگامى كه قيامت بر آنان فرا رسد[١].
٣١٣- اصحاب كهف
مردم «افسوس»- منطقهاى در يونان يا به گفته گروهى لبنان- به وقت عيد، در جشنى كه جهت خدايان خودساخته خود برپا كرده بودند، با مراسم مخصوصى به آن معبودها تقرب مىجستند.
مردى بزرگزاده و كريم، مراسم مردم برايش اطمينانآور نبود و توجهش به دين و مكتب مردم جلب نمىشد، در مسئله بتها ترديد داشت و در تحير و اضطراب بود.
او از ميان جمع مردم بيرون رفت تا اين كه به درختى رسيد و در زير سايه آن درخت، با غم و اندوه و ترديد و حيرانى سر به گريبان شد.
چند لحظهاى نگذشت كه فرد ديگرى به او پيوست؛ زيرا او هم در عقيده مردم ترديد
[١] - عرفان اسلامى: ٧/ ٢٢٨.