عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ٢٣٨ - ٢٢٤ - اويس قرن در آيينه عبادت
مىفروشى؟ بگذار و برو تا حق هر كس هست برگيرد، عمر گفت: مرا دعايى كن. اويس گفت: از پس هر نماز مؤمنان و مؤمنات را دعا مىكنم، اگر با ايمان باشى دعايم شامل حالت مىشود وگرنه دعايم ضايع نكنم. عمر گفت: مرا وصيتى كن. گفت: اى عمر! خداى را شناسى و او تو را آگاه است. گفت: آرى. گفت: اگر غير او را نشناسى و به جز او، ديگرى تو را نداند بهتر است. عمر گفت: زيادت كن. گفت: قيامت نزديك است و من به ساختن زاد آن روز مشغولم. اين بگفت و برفت.
چون از مدينه بازگشت اهل يمن از حال او آگاه شدند و عظمت و شخصيت الهى او را يافتند و نسبت به او از در احترام برآمدند و او از آنجا كه طالب اين شؤونات نبود از يمن گريخت و به كوفه آمد و هويت خويش را از خلق پنهان داشته، مشغول بندگى حق در همه شؤون و استفاده كردن از فيض وجود مولاى عارفان شد.
حرم بن حيان- كه او نيز از زهاد ثمانيه و از اتقيا و عاشقان حضرت اميرالمؤمنين ٧ بوده- مىگويد:
چون من از رسول خدا ٦ شنيدم كه درجه شفاعت اويس تا چه مرتبه است، پيوسته جوياى او بودم و آرزوى زيارت او بر من غالب شده بود، تا نشان وى را به كوفه يافتم و به طلب وى شتافتم.
روزى در كنار فرات شخصى را ديدم، جامه خود مىشويد، سخت ضعيف و لاغر اندام، از روى نشانههايى كه داشتم وى را شناختم و بر او سلام كردم. جواب باز داد كه:
«عليك السلام يا حرم». خواستم دستش ببوسم، نگذاشت، لختى بر ضعف او گريستم.
گفت: تو را كه به من راه نمود؟ گفتم: آن كس كه نام من و پدر من به تو آموخت يا اويس.
گفت: اى پسر حيان! تو را بدين جايگاه چه آورد؟ گفتم: آمدهام تا با تو انس گيرم و بياسايم. گفت: هرگز خبر نداشتم كه كسى حق شناس شود و با غير او انس گيرد و بياسايد. گفتم: مرا وصيتى فرما. گفت: اى پسر حيان! فريفته دنيا مشو و خويشتن را