عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩٦ - ١٩٩ - بركت يك گردنبند
لبخند شيرين هم چنان بر لبهاى مقدس پيغمبر رحمت باقى بود، چهره مبارك هنوز مىدرخشيد، كسانى كه از نزديك با حضرتش سر و كار نداشتند گمان نمىكردند خود و خاندانش در جوع به سر مىبرند.
نادانانى كه صورت ظاهر را ملاك تشخيص قرار مىدهند، احتمال نمىدادند كه پيغمبر بزرگ چنين وضعيتى دارد.
چيزى كه كار را بر حضرتش بسيار دشوار و سخت مىكرد، اين بود كه دست هاى اميد نيازمندان به سويش دراز بود، درماندگان اميدوار بودند كه حضرتش به آنها نظر مرحمتى كند. بيچارگان به كويش سفر مىكردند و از راه دور و نزديك به خدمتش مىرسيدند، تا از خرمن احسانش خوشهاى برگيرند.
گاه گرسنگى بر وجود مقدسش آن قدر فشار مىآورد كه شكمش به پشت مىچسبيد كه بر آن سنگ مىبست، ولى ابدا به آن توجهى نداشت. چيزى كه روان نازنينش را مىآزرد، گرسنگى خاندان بود، گرسنگى ياران بود و تقاضاى اميدواران.
با اين حال كسى از در خانهاش نااميد بر نمىگشت، بزرگواريش اجازه نمىداد كه نيازمندى از كويش دست خالى برگردد و بيچارهاى وا بماند.
حضرتش نماز عصر را به جاى آورده بود و در مسجد نشسته بود، مسجدى كه ديوارهايش از خشت و گل بالا رفته بود و بيش از يك قامت انسان ارتفاع نداشت، سقف مسجد از پوشال خرما و شاخههاى آن پوشيده بود و كمتر گل در آن به كار رفته بود.
سقف فقط نمازگزاران را از آفتاب محفوظ مىداشت، ولى از ريزش باران نمىتوانست جلوگير باشد، ستون هاى مسجد را الوارهاى درخت خرما تشكيل مىداد.
حضرتش هرچند روى زمين مىنشست و ميز نداشت، ولى نشستن آن حضرت با ياران به طور ميزگرد بود و شخصيتش در موقع نشستن از دگران ممتاز نبود، ناشناسى كه وارد مىشد مىپرسيد كه كداميك از شماها محمد مىباشيد؟
پيرمردى ژوليده مو، گردآلود، رنگ پريده، وارد مسجد شد، جامهاى كهنه بر تن