عرفان اسلامى تفسير مصباح الشريعه و مفتاح الحقيقه - انصاريان، حسين - الصفحة ١٩٢ - ١٩٤ - در راه خدمت به خلق
|
وجود دلبر و من حكم جان و تن دارد |
تمام قدرت من در كف اراده اوست |
|
|
به روى دوست گر افتد نگاه عاشق مست |
عجيب نيست نگنجد گر از شعف در پوست |
|
|
چه غم كه دود غم عشق را دوايى نيست |
كه دردمند تو را درد بىدوا داروست |
|
|
تو دوست باش چه پروا زيك جهان دشمن |
تو يار باش چه انديشه از ملامت گوست |
|
آن مرد كريم و بافضيلت پنجاه تومان را داد و آن دختر را گرفت و همراه پسر به خانه خود برد، از پسر درخواست كرد جهت كار نزد خودم باش و از همسرش درخواست نمود به دختر تعاليم اسلامى بياموزد.
پس از مدت كمى كه دختر آراسته به فضايل شد و پسر رموز كار را ياد گرفت، عروسى مفصلى جهت آنان برگزار كرد.
مدتها گذشت، روزى پسر به نزد آن مرد باكرامت آمد، عرضه داشت: تو مانند يك پدر جهت من حق پدرى به جاى آوردى و بالاترين خدمت را نسبت به من انجام دادى، هم اكنون از تو مىخواهم به من اجازه دهى همراه همسرم از تهران كوچ كرده و به محل اصلى خود شهر منجيل بروم.
آن مرد بزرگوار به او رخصت سفر داد، پسر همراه با همسرش به شهر اصلى خود آمد، در آنجا ماندگار شد، رابطه او با آن مرد بزرگ توسط نامه بود.
سالها گذشت، براى آن مرد باكرامت سفرى به سوى رشت و بندر انزلى اتفاق افتاد، هنگام غروب به شهر منجيل رسيد، جمعيت كثيرى را كنار نانوايى ديد كه همه جهت نان