ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٧١ - ١٣ - حرزهاى حضرت امام محمد تقى
نمايم. پس خشم خود را فرو بردم و به او نيكوئى نمودم و او را صله دادم و رخت دادم كه بپوشد. پس چون آن زن از نزد من بيرون رفت. من برخاستم بر پدرم مأمون داخل شدم در حالى كه او مست و لا يعقل بود و اين خبر را به او دادم. پس به غلام خود گفت كه: اى غلام شمشير مرا بياور. پس چون غلام شمشير آورد. آن را برداشت و سوار شد و گفت قسم بخداى كه او را مىكشم. پس چون اين را من ديدم اين را گفتم «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» چه در باره خود و شوهرم شروع به زدن بر صورت خود كردم. پس پدرم بر آن حضرت داخل شد و چندين شمشير بر آن حضرت زد كه آن حضرت را پاره پاره نمود و بيرون رفت. من هم پشت سر او از خانه فرار كردم. پس آن شب را تا صبح نخوابيدم. چون روز شد و آفتاب بلند گرديد، به نزد پدرم رفتم. پس گفتم آيا مىدانى كه ديشب چه كردهاى؟ پس پدرم گفت كه: چه كردم؟ گفتم: پسر حضرت امام رضا ٧ را كشتى. پس چشمهايش برقى زد و بيهوش شد. پس از ساعتى چون بهوش آمد. گفت: واى بر تو اى دختر! چيست اين كه مىگوئى؟ گفتم: بلى، قسم بخدا اى پدر كه بر آن حضرت داخل شدى و او را شمشير زدى تا آن كه او را بقتل رسانيدى. پس از اين حكايت اضطراب بسيار نمود و گفت: ياسر خادم را بطلبيد. پس چون ياسر آمد و نگاه مأمون بر او افتاد، گفت: واى بر تو چه مىگويد اين دخترم؟ ياسر گفت كه: راست مىگويد يا امير المؤمنين. پس مأمون دست خود را بر سينه و صورت خود زد و گفت «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» هلاك گرديديم، قسم بخدا هلاك شديم و تا ابد در ميان خلايق رسوا گرديديم. واى بر تو باد اى ياسر برو و ببين كه چه خبر است و داستان آن حضرت چه گونه است؟ و بزودى براى من خبر بياور. بدرستى كه نزديك است كه در همين ساعت نفسم بيرون رود. پس ياسر بيرون رفت و در حالى كه من بر صورت خود مىزدم، پس ياسر در اندك زمانى برگشت و گفت: بشارت باد شما را اى امير المؤمنين. مأمون گفت: براى تو نيز بشارت باد چه خبر دارى؟ ياسر گفت كه: داخل شدم بر آن حضرت و ديدم كه آن حضرت نشسته و پيراهنى بر اوست و لحافى بر دوش گرفته و مسواك مىنمايد.
پس بر آن حضرت سلام كردم و گفتم: يا ابن رسول اللَّه دوست مىدارم كه به من اين پيراهن خود را ببخشى تا آن كه در آن نماز كنم و به آن تبرك جويم. و حال آن كه از اين سؤال اراده نداشتم مگر آن كه بدن آن حضرت را ملاحظه نمايم كه آيا زخم شمشير دارد يا نه. پس قسم بخدا كه ديدم بدن آن حضرت را مثل عاجى كه به او زردى رسيده باشد و زخم شمشير اصلا در آن نبود. پس مأمون مدّتى مديد گريست و گفت: بعد از اين خبر بر من چيزى از دلگيرى باقى نماند. به درستى كه اين عبرت است از براى مردمان اوّلين و آخرين و گفت: اى ياسر امّا سوار شدن و شمشير برداشتن و رفتن به سوى آن حضرت بدرستى كه در خاطرم است و همچنين بيرون آمدن از نزد آن حضرت نيز مرا در خاطر است و ليكن چيزى ديگر به يادم نمىآورم و نمىدانم برگشتن خود را به مجلسم و نه آن كه چه كار كردم در حينى كه به سوى آن حضرت رفتم. بر اين دختر لعنت خدا باد لعنتى بسيار و دايم. اى ياسر به نزد آن دختر برو و بگو كه پدرت مىگويد: قسم بخدا كه اگر بعد از اين به نزد من بيايى و شكوه نمايى، يا آن كه بدون اذن آن حضرت از خانه بيرون روى، هر آينه انتقام آن حضرت را از تو خواهم گرفت و بعد از آن برو به نزد پسر امام رضا ٧ و سلام مرا به آن حضرت رسان و براى آن حضرت بيست هزار دينار ببر و پيشكش نماى آن اسب را كه ديشب بر آن سوار بودم. پس همه بنى هاشم را امر نماى كه بديدن آن حضرت روند و بر او سلام نمايند. ياسر گويد كه پس من هاشميان را امر نمودم و خود نيز به اتفاق ايشان بر آن حضرت داخل شديم و سلام كرديم و سلام مأمون را رساندم و آن مال را به خدمت آن حضرت گذاردم و آن اسب را به آنها عرضه كردم. پس ساعتى نگاه كرده و تبسّم نموده، فرمودند كه اى ياسر ميان من و پدرم و ميان مأمون چنين قرار و عهد شده بود تا آن كه با شمشير برهنه بر سر من فرود آيد و هجوم نمايد.