ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٣١٧ - ز دعاهاى حضرت امام جعفر صادق
دسته كتابت را بيرون آورد و آنها را به نزد آن حضرت انداخت و گفت اينك كتابتهاى تو كه تو به اهل خراسان نوشتهاى و ايشان را به شكستن بيعت من خواندهاى و آنكه به تو بيعت نمايند نه به من.
پس آن حضرت فرمودند كه: قسم بخدا اى امير المؤمنين كه من اين كار را نكردهام و چنين كارى را جايز نمىدانم و اين طريقه و مذهب من نيست و بدرستى كه من از جمله كسانى هستم كه فرمانبردارى ترا در همه احوال اعتقاد دارم و ديگر آنكه من به سنّى رسيدهام كه مرا از مرتكب شدن چنين كارى بر تقديرى كه آن را اراده نمايم، ناتوان گردانيده است و اگر تو به من بدگمانى، پس مرا در بعضى از زندانخانههاى خود بگردان تا آن كه اجل من برسد كه نزديك است.
منصور گفت كه: نخواهم كرد و چه فايده دارد. پس بعد از آن زمانى سر در پيش افكند و دست به شمشير زد، پس مقدار يك وجب از آن را كشيد و قبضه آن را نگاه داشت.
ربيع گويد: پس من گفتم بخدا كه آن حضرت رفت! پس شمشير را به غلاف برگردانيد و گفت: اى جعفر آيا پس تو با وجود اين سنّ و پيرى و اين نسبت و خويشى حيا نمىكنى از آنكه سخنان باطل مىگوئى و مىخواهى كه اجتماع مسلمانان را متفرّق سازى و آنكه خون ايشان را بريزى و فتنهاى در ميان رعيّت و دوستداران من بيندازى؟! پس آن حضرت فرمودند كه: بخدا قسم كه نه چنين است اى امير المؤمنين، من اين كارها را نكردم و اين كتابتها را من ننوشتم و خط و مهر من نيست. پس بعد از آن شمشير خود را باز كشيد و مقدار يك ذراع از غلاف بيرون آورد.
ربيع گويد كه: گفتم إِنَّا لِلَّهِ، اين مرد گذشت و گمان داشتم كه منصور مرا امر خواهد كرد و به من خواهد گفت كه: اين شمشير را بگير و گردن حضرت امام جعفر را بزن. پس با خود گفتم كه اگر چنانچه چنين كارى كند پس من شمشير را از دست منصور مىگيرم و بر خودش مىزنم، هر چند من و فرزندان من كشته شوم و به درگاه خدا توبه كردم از آنچه اوّلا در نيّت[١] داشتم.
پس منصور روى به آن حضرت نموده عتاب و خطاب بسيار نمود و آن حضرت عذرخواهى مىنمود. بعد از آن منصور همه شمشير را از غلاف كشيد مگر چيز سهلى از آن كه در غلاف باقى ماند. پس من گفتم إِنَّا لِلَّهِ، بخدا قسم كار اين مرد تمام شد. پس بعد از آن شمشير را در غلاف كرد و ساعتى سر در پيش افكند بعد از آن سربرداشت و به آن حضرت گفت كه گمان مىكنم آن كه تو راست گوئى. بعد از آن به ربيع گفت كه: اى ربيع حقّه بوى خوش را از فلان موضع خانه بياور كه در آنجاست.
ربيع گويد كه من آن حقّه را آوردم. پس به من گفت كه: دست خود را داخل كن و ملول از بوى خوش بود و به محاسن آن حضرت بمال. پس من چنان كردم و محاسن مباركش سفيد بود چندان بوى خوش بر آن ماليدم كه سياه شد. پس گفت كه: آن حضرت را بر اسب بسيار خوش راهى سوار كن از اسبانى كه من به آنها سوار مىشوم و به آن حضرت دو هزار درهم بده و آن حضرت را تا به منزل او در نهايت اعزاز و احترام مشايعت كن و هر گاه به منزل خود رسند ايشان را ميان ماندن در نزد ما در نهايت عزّت و ميان برگشتن به مدينه مشرفه جدّ خود رسول خدا ٦ مخيّر كن. پس از نزد او بيرون رفتيم و من از سلامتى آن حضرت ٧ در نهايت خوشحالى بودم و تعجّب داشتم از آنچه منصور اوّلا در خاطر داشت و از آنچه در آخر نسبت به آن حضرت بجا آورد. ربيع گويد كه: پس چون به صحن خانه رسيدم، به آن حضرت گفتم كه: يا ابن رسول الله بدرستى كه تعجّب نمودم از آنچه منصور اوّلا قصد نمود كه در باره شما بجا آورد و از آنچه خداى تعالى ترا به آن در آخر
[١] -يعنى از اختيار كردن دنيا بر آخرت و آوردن آن حضرت را به نزد منصور.