ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٣٩٠ - ط دعاهاى حضرت امام على بن موسى الرضا
حضرت فرمودند كه آنچه را كه به آن مامورشدهاى، به عمل آور. پس به درستى كه من از خداى تعالى طلب اعانت و يارى مىكنم و شروع به خواندن اين دعا نمودند و همراه من به راه افتاد تا آنكه به بركه سباع رسيديم. پس در آن خانه را گشودم و آن حضرت را در آن خانه داخل نمودم و در آن خانه چهل حيوان درّنده بود و من بسيار غمگين و در كمال اضطراب بودم كه چرا من سبب قتل چنين شخصى شدم و اين امر بر دست من ظاهر گرديد! پس به جاى خود برگشتم و چون شب نصف شد يكى از ملازمان هارون آمد و گفت كه امير المؤمنين ترا مىطلبد. پس چون من به نزد او رفتم، گفت ظاهر آنكه امشب خطاب عظيمى از من سر زده يا آنكه كار قبيحى كردهام، از جهت آنكه امشب خواب هولناكى ديدم و خواب اين است كه جمعى از مردمان را ديدم كه به نزد من آمدند و در دست ايشان اقسام از حربهها است و در ميان ايشان يك مردى بود كه در حسن همچون ماه بود و از او هيبتى عظيم در دل من افتاد. پس كسى گفت كه اين امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب صلوات اللَّه عليه و على آبائه است. پس آنگاه من پيش رفتم كه روى مباركش را ببوسم، پس روى مبارك از من گردانيد و اين آيه را به من خواند كه فَهَلْ عَسَيْتُمْ إِنْ تَوَلَّيْتُمْ أَنْ تُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ تُقَطِّعُوا أَرْحامَكُمْ يعنى «آيا مىخواهيد كه هر گاه متولى و سركرده شويد فساد كنيد در زمين و هلاك سازيد خويشان خود را». پس باز روى از من گردانيد و داخل به خانه شد. پس من بيدار شدم در كمال خوف و اضطراب از جهت اين خوابى كه ديدم. راوى گويد كه پس من گفتم يا امير المؤمنين بدرستى كه شما به من امر كرديد آنكه من علىّ بن موسى الرّضا را به پيش شيران و جانوران درّنده بيندازم و اين خواب اثر آن است. پس هارون گفت واى بر تو آن حضرت را در آن بركه انداختى؟! گفتم بلى به خدا كه او را انداختم. هارون گفت برو و ببين كه حال او چون است. پس من شمعى كه در نزد او بود برداشتم و به آن بركه رفتم. ديدم كه آن حضرت ايستاده است و نماز مىكند و جانوران درّنده در حوالى اويند و دور او را فرو گرفتهاند. پس برگشتم و خبر آوردم. هارون اين سخن را قبول نكرد و باورش نيامد.
پس خود برخاست و همراه من آمد. چون مشاهده نمود، آن حضرت را ديد كه نماز مىكند. گفت السّلام عليك يا ابن عمّ.
پس آن حضرت جواب او را نداد تا وقتى كه از نماز فارغ شد. پس گفت: و عليك السّلام اى ابن عمّ به تحقيق كه من اميد از تو نداشتم كه در چنين موضعى بر من سلام كنى. هارون گفت كه: از تقصير و گناه من درگذر و شروع در عذرخواهى نمود. آن حضرت فرمودند كه خداى تعالى مرا از اين شيران و درندگان به لطف خود نجات داد. پس شكر و سپاس از براى او است.
هارون امر كرد تا آن حضرت را بيرون آورند و برگشت و به جاى خود رفت. پس چون آن حضرت بيرون آمدند قسم بخدا كه شيران از جاى خود حركت نكردند تا آنكه آن حضرت بيرون آمدند و نزد هارون الرّشيد رفتند. هارون دست در گردن آن حضرت كرد و او را بر بالاى تخت خود نشانيد و گفت: اى ابن عمّ اگر خواهى كه در پيش ما باشى پس در كمال رفاهيّت و خوبى است و اگر خواهى به وطن خود مراجعت نمائى پس اختيار با شما است و براى تو و اهل تو مقرر كردم كه مالى بسيار و جامهاى چند به شما دهند. آن حضرت فرمودند كه مرا احتياج به مال و جامهاى نيست و ليكن در ميان قريش جمعى پريشان هستند و ايشان را نشان دادند. اين مال را به ايشان بده. پس هارون براى آنها به صله و جامهاى چند امر كرد و آن حضرت گفتند كه من بخانه خود مىروم. پس هارون امر كرد كه آن حضرت را بر استرى بسيار خوش راه سوار كنند و به هر جا كه خواهند بروند. پس چنان كردند. فضل گويد كه پس هارون به من گفت: حضرت را مشايعت كن و من ايشان را در مقدارى از راه مشايعت كردم و در ضمن راه از آن حضرت سؤال نمودم كه به من تعليم نمائيد آن تعويذى را كه خوانديد آن را در وقتى كه به نزد شيران مىرفتيد. آن حضرت فرمودند كه بدرستى كه ما ممنوعيم از آنكه تعويذ و تسبيح خود را به همه كس تعليم نمائيم و