ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٣١٥ - ز دعاهاى حضرت امام جعفر صادق
پس به او گفتم كه به چه كار آمدهاى و اينجا چه مىكنى؟ در جواب گفت كه: به دكان تو آمده بودم از جهت آنكه دزدى كنم. پس هر چند كه خواستم بيرون روم، ميان من و راه، ديوارى از آهن حايل شد كه نتوانستم بيرون رفت.
٧- و از آن جمله دعائى است از براى مولاى ما امام جعفر صادق ٧ در وقتى كه منصور در مرتبه پنجم آن حضرت را پيش از كشتن منصور محمّد و ابراهيم دو پسر عبد اللَّه بن امام حسن عليهم السّلام را، به بغداد طلب نمود.
ابن طاوس گويد كه: در كتاب كهنهاى يافتم كه در آخر آن حسين بن علىّ بن هند به خطّ خود در ماه شوال سنه سيصد و نود و شش هجرى نوشته بود كه به ما ابو الحسن محمد بن احمد بن عبد اللَّه بن صفوة همدانى در مصيصة[١] حديث نمود و او گفته كه به ما محمّد بن عبّاس بن داود عاصمى حديث نمود و او روايت نموده از حسن بن علىّ بن يقطين از پدر خود كه گفت: به ما محمّد بن ربيع دربان منصور حديث نمود كه گفت: روزى منصور در قصر خود در قبه خضراء (يعنى خانه سبز) نشسته بود و اين خانه را قبّه خضرا مىگفتند، پيش از آن كه منصور، محمّد و ابراهيم را در آن خانه بكشد. پس بعد از آن كه منصور ايشان را در آن خانه كشت، آن خانه به قبّه حمراء (يعنى قبّه سرخ) مشهور شد و منصور روزى را به روز ذبح (يعنى روز كشتن) نام كرده بود كه در آن قبّه مىنشست و به تحقيق كه در همان روز حضرت امام جعفر صادق ٧ را از مدينه به بغداد آورده بود. پس دائما همه آن روز در آن قبّه نشست تا آن كه شب شد و چون قدرى از شب گذشت ربيع دربان را طلبيد و به او گفت كه: اى ربيع تو مرتبه خود را به نزد من مىدانى و آن كه بعضى از خبرها و رازها مرا هست كه از زنان خود پنهان مىكنم و از جهت معالجه و مصلحت به تو اظهار مىكنم. ربيع گفت: پس من گفتم: يا امير المؤمنين اين از كرم خدا و توجّه امير المؤمنين بر من است و كسى بهتر و بالاتر از من در اخلاص و نصيحت نيست.
منصور گفت كه: در اين ساعت به نزد جعفر بن محمّد بن فاطمه برو، پس او را به نزد من بياور به همان حالت كه او را در آن حالت بيابى و او را مگذار كه چيزى را از آنچه بر اوست، تغيير دهد.
پس من گفتم كه: «إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ» بخدا سوگند كه اين وقت هلاكت من است! بخدا كه هلاك گشتم! اگر چنانچه آن حضرت را بياورم بر اين حالتى كه از غضب منصور مىبينم، او را به قتل مىرساند و آخرت من برطرف مىشود و اگر چنانچه او را نمىآورم و در آوردن او كاهلى كنم او مرا مىكشد، نسل مرا بر مىاندازد و مالهاى مرا مىستاند. پس دنيا را از آخرت جدا ساختم. پس نفس من به سوى دنيا خواهش كرد.
محمّد بن ربيع گويد: پس مرا پدر من طلب نمود و من خشمناكترين فرزندان او و درشتترين ايشان بودم. پس به من گفت: به سوى جعفر بن محمّد برو و از ديوار خانه او بالا رو و از در خانه داخل مشو تا آن كه مبادا بعض آنچه را كه بر اوست، تغيير دهد و ليكن بر آن حضرت وارد شو واردشدنى بىخبر. پس آن حضرت را بر آن حالى باشد، در آن حالت بياور.
محمّد بن ربيع گويد كه: پس به خانه آن حضرت رفتم و از شب مگر قدر سهلى باقى نمانده بود. پس بگذاردن نردبان امر كردم و از ديوار خانه بالا رفتم و به خانه آن حضرت فرود آمدم. پس ديدم كه آن حضرت ايستاده است و نماز مىگذارد و پيراهنى بر او بود و پارچه منديلى[٢] كه رداء خود كرده بودند. پس چون از نماز سلام دادند گفتم كه: امير المؤمنين (يعنى
[١] -مصيصه بلدى در حوالى شام است.
[٢] -منديل: دستمال