ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٣١٩ - ز دعاهاى حضرت امام جعفر صادق
پس بعد از آن حضرت امام جعفر ٧ فرمودند كه اى ربيع اگر نه از ترس منصور بود هر آينه اين مال را به تو مىدادم و ليكن تو مدّتى قبل از اين، از من خريدن زمينى را طلب نموده بودى كه در مدينه دارم و به مبلغ ده هزار اشرفى خريدارى مىنمودى و من آن را به تو نفروختم. الحال آن زمين را به تو بخشيدم. ربيع گويد كه پس گفتم: يا ابن رسول الله خواهش من به دانستن دعاى اوّل طولانى و دعاى ثانى بيشتر است، هر گاه اين هر دو دعا را شفقت فرمائيد پس كمال مهربانى و مرحمت در حقّ من است و مرا الحال احتياج به آن زمين نيست. پس حضرت فرمودند كه: ما خداوند فضل و احسانيم هر چه داديم بازنستانيم و دعاها را جهت تو مىنويسيم و زمين را نيز به تو تسليم مىنمائيم با من به منزل بيا. ربيع گويد كه: پس من همچنان كه منصور گفته بود، همراه آن حضرت رفتم. پس آن حضرت براى من هبه نامه زمين را نوشتند و بر من دعاء پيغمبر ٦ را در روز احزاب خواندند، كه گذشت و همچنين بر من آن دعاى طولانى را خواندند كه آن را بعد از دو ركعت نماز خوانده بودند.
ابن طاوس عليه الرحمة گويد كه: آن دعاى طولانى آن دعائى است كه قبل از اين در روايت اوّل از دعاهاى حضرت امام جعفر صادق ٧ مذكور شد كه اول آن اين است:
اللَّهُمَّ إِنِّي أَسْأَلُكَ يا مُدْرِكَ الْهارِبِينَ وَ يا مَلْجَأَ الْخائِفِينَ ...
و اين دعا را در نسخه بسيار كهنهاى به قدر شش ورق به قطع طالبى يافتم تا به آخر دعا كه اين است:
و أنت ربّي و أنت حسبي و نعم الوكيل و المعين.
و با (دعاى) سابق تفاوتى نداشت. ربيع گويد كه پس من گفتم: يا ابن رسول الله به تحقيق كه منصور مرا جهت آوردن شما بسيار تعدّى و تعجيل مىنمود و حال آنكه شما اين دعاى طولانى را در نهايت آرامى و تانّى مىخوانديد، گويا از او نمىترسيديد؟! آن حضرت فرمودند كه: بلى من هر روز بعد از نماز صبح دعائى چند را مىخواندم كه ناچار است و ترك آنها را نمىكنم. امّا آن دو ركعت نماز كه ديدى كه در وقتى كه داخل صحن خانه منصور شدم بجاى آوردم، نماز صبح بود، چه آن وقت اوّل طلوع صبح بود و آن را تخفيف دادم و اين دعا را خواندم به جاى تعقيبى كه هر روز مىخواندم. ربيع گويد كه پس من گفتم: آيا شما از منصور نترسيديد با وجود آن كه براى شما مهيّا نموده بود آنچه را كه تهيه كرده بود. آن حضرت در جواب فرمودند كه: ترس خدا در سينه من بزرگتر از ترس منصور است. ربيع گويد كه: در خاطر من مىگذشت كه آنچه را من ديدم از منصور از بسيارى غضب او و شدّت خشم او بر آن حضرت كه گمان نداشتم كه در انسانى ديگر تواند باشد آيا چه چيز سبب شد و بچه نحو شد كه در همان ساعت و لحظه آن غضب فرو نشست و به اعزاز و تعظيم و احترام آن حضرت مبدّل شد تا آنكه منصور را در خلوت و در نهايت خوش دماغى يافتم. پس گفتم: يا امير المؤمنين غضب ترا بر حضرت امام جعفر ٧ به مثابهاى ديدم كه آن را بر هيچ احدى هرگز نديده بودم و نه بر عبد الله بن حسن و نه بر غير آن از هيچ يك از مردمان تا آنكه به مرتبهاى رسيد كه اراده نمودى كه خود، آن حضرت را به قتل آورى؟! پس به قدر يك وجب از شمشير را كشيدى پس آن را به غلاف كردى و به آن حضرت اعتراض نمودى پس از شمشير به قدر يك ذراع بيرون آوردى. پس باز به غلاف نمودى پس ديگر باره اعتراض نمودى و همه شمشير را كشيدى مگر اندك چيزى از آن را و مرا شكّى در كشتن تو او را باقى نمانده بود. پس بعد از اين آتش غضب تو فرو نشست و از آن حضرت راضى گشتى تا آنكه به من امر فرمودى كه محاسن او را به بوى خوشى كه مخصوص توست، معطر ساختم و تو آن بوى خوش را به مهدى فرزند خود و نه به وليعهد خود و نه به عموهاى خود