ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ١٩٣ - ب دعاهاى مولايمان حضرت على بن ابى طالب
نمودى مرا در سفرهاى من و گرامى داشتى مرا در حضرهاى من و شفا دادى دردها و آزارهاى مرا و سالم گردانيدى بازگشت و آرامگاه مرا و شاد نگردانيدى به من دشمنان مرا و انداختى تو كسى را كه انداخت مرا به بدى و كفايت نمودى مرا از بدى و تعب كسى كه دشمنى كرد با من پس ستايش من براى تو پيوسته است و درود من بر تو هميشگى است از زمانهاى تا به زمانه ديگر به انواع منزّه ساختن در حالى كه خالى مىنمايم يادآورى ترا از غير تو و خشنودى ترا مىجويم به سبب كامل نمودن [به خالص كردن][١] يگانه دانستن ترا و خالص ساختن تعظيم ترا به بسيار شمردن نعمتهاى تو و زيادتى بخششهاى تو به اهل بخشش، يارى كرده نشدهاى تو در توانائى خود و شريك نشده ترا كسى در خداوندى تو و دانسته نشدى تو[٢] [دانسته نشد براى تو ماهيّتى تا باشى چيزهاى مختلف را مجانس و ديده نشدهاى] چون كه بسته و ملازم شدند چيزها بر خاطرها و طبيعتها و نه دريدند وهمها پردههاى غيبها را تا آنكه اعتقاد كنند در شأن تو احاطه كرده شده را[٣] در بزرگى تو پس نمىرسد به تو دورى همّتها[٤] و نمىيابد ترا فرو رفتن فكرها و منتهى نمىشود به تو بينائى بينندهاى در شرف بزرگوارى تو بلند است از تعريف كردن آفريدگان وصفهاى توانائى تو و بالاتر است از اين تعريف بزرگوارى بزرگى تو كم نمىشود آنچه خواسته باشى تو آن كه زياد شود و زياد نمىشود چيزى كه اراده نموده باشى آن كه كم شود نبود كسى كه حاضر باشد ترا در هنگامى كه خلق نمودى آفريدگان را و نه مانندى كه حاضر باشد ترا وقتى كه آفريدهاى نفسها را كند و عاجز شدند فهمها از بيان كردن تعريف تو و باز ماندهاند عقلها حيران از ادراك حقيقت بزرگى تو و چگونه تعريف كرده شوى و حال آنكه توئى صاحب جبروت منزّه از همه عيبها كه هميشه بودهاى بدون اوّلى و بىآخرى هميشه
[١]« يانع» ميوهاى را گويند كه به كمال رسيده باشد و وقت چيدن آن باشد.
[٢] -يعنى تو دانسته نشدى در وقتى كه همه چيزها بر خاطرها ملازم شوند يعنى در خاطرها درآيند و تعقّل كرده شوند از جهت آن كه كنه ذات تو غير همه چيزها است، يا آنكه دانسته نشدى در وقتى كه چيزها بر خاطرها بسته و ملازم شوند يعنى در وقتى كه اشياء به خاطرها و عقلهاى خود رجوع نمايند و تأمّل كنند زيرا كه محال است آنكه ذات تو و حقيقت تو تعقّل كرده شود، يا آنكه دانسته نشدى تو در هنگامى كه چيزها بر طبيعتهاى خود بسته شدند( يعنى موجود شدند). چه خلقت اشيا چنان شده كه كنه ترا نتوانند دانست و بنا بر اين ممكن است كه كلمه« اذ» تعليلى باشد. و اللَّه يعلم
[٣] -يعنى چيزى را كه توان بيان آن را نمودن و به تعريف توان در آوردن.
[٤] -يعنى همّتهاى بسيار دور و بلند.