ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٣١٦ - ز دعاهاى حضرت امام جعفر صادق
منصور) را اجابت كن.
پس آن حضرت فرمودند كه مرا بگذار كه دعائى را بخوانم و رختم را بپوشم.
پس گفتم كه: شما را رخصت نيست كه وضع خود را تغيير دهيد.
پس فرمودند كه مرا بگذار كه به غسلخانه داخل شوم و غسلى كنم.
گفتم: از براى تو رخصتى نيست. پس خود را مشغول مكن. بدرستى كه ترا نمىگذارم كه وضع خود را تغيير دهى.
محمّد بن ربيع گويد كه: پس آن حضرت را از خانه پاى برهنه و سر برهنه در همان پيراهن و منديل بيرون آوردم، در آن وقت سنّ شريف آن حضرت از هفتاد سال گذشته بود. پس چون پارهاى از راه را آمدند، ضعف پيرى بر ايشان مستولى گرديد. پس مرا رحم آمد و به ايشان گفتم كه سوار شويد. پس به استر نوكر من- كه همراه من بود- سوار شدند. پس به نزد ربيع آمديم. پس شنيديم كه منصور مىگفت: واى بر تو اى ربيع بدرستى كه پسر تو دير كرد و آن حضرت را نياورد و در اين حرص بسيار داشت. پس چون چشم ربيع بر آن حضرت افتاد و او را به آن حالت ديد گريست و ربيع از جمله شيعيان و دوستداران آن حضرت بود.
پس حضرت امام جعفر ٧ فرمودند كه: اى ربيع من ميل ترا به سوى ما مىدانم، پس مرا بگذار تا آن كه دو ركعت نمازگذارم و دعائى بخوانم. ربيع گفت: چنين باشد و آنچه خواهيد بجا آوريد. پس آن حضرت دو ركعت نماز سبك گزاردند و بعد از آن دعائى خواندند كه آن را نفهميدم و ليكن آن دعا طولانى بود و منصور در آن حال تشدّد مىنمود كه چرا دير شد.
پس چون آن حضرت از آن دعاى طولانى فارغ شدند، ربيع بازوى آن حضرت را گرفت و به نزد منصور برد. پس چون آن حضرت به ميان ايوان رسيدند، ايستادند و لبهاى خود را به چيزى حركت دادند كه ربيع گويد آن را نفهميدم. پس آن حضرت را داخل كردم و در برابر منصور ايستادند. پس چون بسوى آن حضرت نگاه كرد، گفت: اى جعفر تو حسد و ظلم و فساد خود را بر اهل اين خانه (يعنى بنى العباس) وانمىگذارى و خداى تعالى به تو به سبب اين كار زياده نمىكند مگر شدّت حسد و كينه را و ترا به آنچه مىخواهى، نمىرساند. پس آن حضرت فرمودند كه: يا امير المؤمنين قسم بخدا كه من چيزى از اينها كه مذكور ساختى، نكردهام و به تحقيق كه من در زمان ولايت بنى اميه بودم و تو مىدانى كه ايشان دشمنترين خلايق براى ما و براى شما بودند و حال آن كه ايشان را حقّى در اين خلافت نبود. پس بخدا قسم كه خروج ننمودم و مخالفت ايشان نكردم و از من به ايشان بدى نرسيد با وجود اين همه جفاها و ظلمها كه به من كردند. پس چگونه نسبت به تو چنين كارى را در اين زمان مىكنم و حال آن كه تو براى من پسر عموئى و بهترين خلايقى نسبت به من از جهت خويشى و بخشندهترى از ايشان از جهت عطا و نيكوئى. پس چگونه من چنين كارى را بكنم.
پس منصور ساعتى سر به زير انداخت و بر تكيه نمدى نشسته بود و در طرف چپ او بالشى از خزّ[١] سرخ بود و در زير نمد او شمشيرى ناوك دار بود كه هر گاه در آن بقعه مىنشست، آن را از خود جدا نمىساخت.
پس منصور به آن حضرت گفت كه: خويشى را باطل كردى و تو تقصير كارى پس كنار بالشت را بالا كرد و از زير آن يك
[١] -خز جانورى است آبى كه پشم و كورك او را بالش و جامه و غير آنها مىنمودند و صاحب نهايه گفته كه خز پارچهاى است كه از پشم و ابريشم با هم بافته شود يا آن كه نوعى از پارچهاى است كه از ابريشم تنها بافته شده باشد مثل مخمل و ديباج و حطائى و امثال آنها. و اللَّه يعلم