ترجمه مهج الدعوات و منهج العبادات سيد بن طاووس - طبسي، محمد تقي - الصفحة ٢٠٤ - ب دعاهاى مولايمان حضرت على بن ابى طالب
المؤمنين على بن ابى طالب ٧ حاضر بودم و صحبت مىداشتم پس حضرت امام حسن ٧ داخل شدند و فرمودند كه: مرد سوارهاى بر در خانه ايستاده و اذن مىطلبد كه داخل شود و از او بوى مشك و عنبر مرتفع مىشود. پس حضرت امير المؤمنين ٧ فرمودند كه: مأذون ساز او را تا بيايد. پس مردى قوى هيكل نيكو روى خوش اندامى داخل شد كه بر او لباس ملوكانه بود. پس گفت كه: «السّلام عليك يا أمير المؤمنين و رحمة اللَّه و بركاته». پس آن حضرت فرمودند كه: «و عليك السّلام». و او را نزديك خود نشاندند. پس آن جوان گفت كه: يا امير المؤمنين بدرستى كه من از منتهى بلاد يمن به سوى تو آمدم و من مرديم از جمله نجباء عرب و از اولاد كسى هستم كه به تو منسوب است و به تحقيق كه پادشاهى عظيمى و نعمتى تمام و املاك بسيارى را در عقب خود گذاردهام و بدرستى كه من در عيشى فراخ و در كمال رفاهيت و نيكوئى از حال بودم و در برابر من دشمنى است كه برطرف كردن مرا و گرفتن مملكت مرا اراده دارد و خدعه و حيله با من را پيشنهاد همّت خود ساخته است و به تحقيق كه با من از ابتداء چند سال قبل از اين جنگ و كارزار نموده است و مرا عاجز كرده است و چاره او را نمىدانم و من يا امير المؤمنين در شبى خوابيده بودم پس مرا هاتفى آواز نمود و گفت كه برخيز و كوچ كن و به سوى خليفه خدا، امير المؤمنين علىّ بن ابى طالب ٧ متوجّه شو و از آن حضرت سؤال كن كه به تو دعائى را تعليم نمايد كه به او پيغمبر خدا ٦ تعليم نموده است. پس بدرستى كه در آن اسم اعظم و كلمات تامّه است و تو به بركت اين دعا مستحقّ مىگردى آنكه خداى تعالى حاجت ترا برآورد و ترا از شرّ اين دشمن نجات دهد. پس چون بيدار گشتم كارى را مرتكب نشدم و به سوى تو متوجّه گشتم و اكنون به نزد تو آمدهام و چهار صد بنده همراه دارم و خداى عزّ و جلّ را شاهد مىگيرم و ترا شاهد مىگيرم به آنكه همگى آنها را در راه خدا آزاد نمودم و از ايشان بندگى و ملكيّت خود را زايل نمودم و اكنون همگى آزادند و به تحقيق كه ترا يا امير المؤمنين از شهرى دور و مسافتى بعيد و بيابانى بىپايان آمدم كه بدن من لاغر شده است و جثّه من ضعيف گشته است. پس يا امير المؤمنين! بر من منّت گذار. ترا سوگند مىدهم به حقّ پدرى كه بر من دارى، و به حقّ خويشى كه با تو دارم، آنكه به من آن دعائى را تعليم نمائى كه در خواب ديدم كه به سوى تو كوچ نمايم.
پس آن حضرت فرمودند كه: چنين باشد و قلم و دوات و كاغذى را خواندند و اين دعا را از براى او نوشتند. راوى گويد كه:
پس من نيز آن دعا را نوشتم و دعا اين است: ابتدا مىكنم بنام خداى بخشنده مهربان همه ستايش براى خداست كه پرورنده عالميان است و عاقبت نيكوى براى پرهيزگاران است و رحمت نمايد خدا بر محمّد كه آخر پيغمبران است و بر اهل خانه او و ذريّه او همگى. خداوندا بدرستى كه من ستايش مىكنم ترا و تو براى ستايش سزاوارى بر آنچه مخصوص ساختهاى مرا[١] به آن از بخششهاى بسيار نفيس و آنچه رسيده است به من از احسانهاى تمام و كامل و آنچه عطا نمودهاى به من آن را از نيكوئى خود و جاى دادهاى تو مرا از جايگاه راستى و رسانيدى به
[١] -يعنى آنچه را كه بخشش كردهاى تو آن را به من از بخششهائى كه خواهش كنند و رغبت نمايند مردمان به سوى آنها.