مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٢٣ - جبرگرایی، پشتوانه فکری دستگاه یزید
شرابخواری و اینکه کلّهاش داغ میشد، افسارش پاره میشد و باطنش را بروز میداد (گفت مستی و راستی)، در حال مستی حرف راستش را میگفت که هیچ چیز را قبول ندارم. مستی رسوایش میکرد والّا خود او هم از این برنامه استفاده میکرد.
ابن زیاد بعد از شهادت اباعبداللَّه وقتی که مردم را در مسجد بزرگ کوفه جمع کرد تا قضیه را به اطلاع آنها برساند، آنچنان قیافه مذهبی و مقدسی به خود گرفت که گفت:
«الْحَمْدُ للَّهِ الَّذی اظْهَرَ الْحَقَّ وَ اهْلَهُ وَ نَصَرَ امیرَالْمُؤْمِنینَ وَ اشْیاعَهُ وَ قَتَلَ الْکذّابَ بْنَ الْکذّابِ» [١] خدا را شکر میکنیم که حقیقت را پیروز کرد و ریشه یک دروغگو و پسر دروغگو را که میخواست مردم را بفریبد، کند. از مردم «الهی شکر» میخواست و شاید صدها «الهی شکر» هم گفتند. اگر یک کور بیداردل نبود، آن مجلس را خوب فریب داده بود.
مردی است به نام عبداللَّه بن عفیف که خدایش رحمت کند. (گاهی افرادی در موقعیتهایی جانبازی میکنند که یک دنیا ارزش دارد.) این مرد از دو چشم نابینا بود.
یک چشمش را در جمل در رکاب علی علیه السلام و چشم دیگرش را در صفّین در رکاب علی علیه السلام از دست داده بود. اعمی بود. چون اعمی بود، دیگر کاری از او ساخته نبود و قهراً در جهاد هم شرکت نمیکرد و غالباً به عبادت میپرداخت. آن روز هم در مسجد کوفه بود. این مرد وقتی که این جمله را شنید، از جا حرکت کرد و گفت: کذّاب تویی و پدر توست، و شروع کرد به نطق کردن و خطابه انشاء کردن به طوری که همان جا ریختند او را گرفتند و بعد هم کشتند. ولی بالأخره این پرده را درید.
ابن زیاد واقعاً به همان دو معنا حرامزاده است، یعنی یک مرد نابکار و شیطان. غالباً در جوامعی که مردم افکار مذهبی دارند، وقتی که دستگاههای جبّار میخواهند خودشان را توجیه کنند، جبرگرا میشوند یعنی همه چیز را مستند به خدا میکنند: کار خدا بود که اینجور شد، اگر مصلحت نبود که اینجور نمیشد، خدا خودش نمیگذاشت که اینجور بشود. اینکه «آنچه هست همان است که باید باشد و آنچه نیست همان است که نباید باشد» خودش یک منطق است، منطق جبرگرایی؛ منطق ابن زیاد است که وقتی با زینب (سلام اللَّه علیها) مواجه میشود فوراً مسأله خدا را طرح میکند که «الْحَمْدُ للَّهِ الَّذی فَضَحَکمْ وَ قَتَلَکمْ وَ اکذَبَ احْدو ثَتَکمْ». این جملهها خیلی معنا دارد: خدا را شکر، این خدا بود که شما را کشت، این خداخواهی بود، عجب فتنهای
[١]. بحارالانوار، ج ٤٥/ ص ١١٩.