مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٣٧٦ - داستان شهادت قاسم بن الحسن علیه السلام
بسیار سخت. گفت: خدا را شکر، الحمدللَّه که چنین حادثهای رخ میدهد.
حالا شما ببینید با توجه به این سخن اباعبداللَّه، فردا چه صحنه طبیعی عجیبی به وجود میآید. بعد از شهادت جناب علی اکبر، همین طفل سیزده ساله میآید خدمت اباعبداللَّه در حالی که چون اندامش کوچک است و نابالغ و بچه است، اسلحهای به تنش راست نمیآید. زرهها را برای مردان بزرگ ساختهاند نه برای بچههای کوچک.
کلاه خُودها برای سر افراد بزرگ مناسب است نه برای سر بچه کوچک. عرض کرد:
عمو جان! نوبت من است، اجازه بدهید به میدان بروم. (در روز عاشورا هیچ کس بدون اجازه اباعبداللَّه به میدان نمیرفت. هرکس وقتی میآمد، اول سلامی عرض میکرد:
السّلام علیک یا اباعبداللَّه، به من اجازه بدهید.) اباعبداللَّه به این زودیها به او اجازه نداد. او شروع کرد به گریه کردن. قاسم و عمو در آغوش هم شروع کردند به گریه کردن. نوشتهاند:«فَجَعَلَ یقَبِّلُ یدَیهِ وَ رِجْلَیهِ» [١] یعنی قاسم شروع کرد دستها و پاهای اباعبداللَّه را بوسیدن. آیا این [صحنه] برای این نبوده که تاریخ بهتر قضاوت کند؟ او اصرار میکند و اباعبداللَّه انکار. اباعبداللَّه میخواهد به قاسم اجازه بدهد و بگوید اگر میخواهی بروی برو، اما با لفظ به او اجازه نداد، بلکه یکدفعه دستها را گشود و گفت:
بیا فرزند برادر، میخواهم با تو خداحافظی کنم. قاسم دست به گردن اباعبداللَّه انداخت و اباعبداللَّه دست به گردن جناب قاسم. نوشتهاند این عمو و برادرزاده آنقدر در این صحنه گریه کردند- اصحاب و اهل بیت اباعبداللَّه ناظر این صحنه جانگداز بودند- که هر دو بیحال و از یکدیگر جدا شدند.
این طفل فوراً سوار بر اسب خودش شد. راوی که در لشکر عمرسعد بود میگوید:
یکمرتبه ما بچهای را دیدیم که سوار اسب شده و به سر خودش به جای کلاه خود یک عمامه بسته است و به پایش هم چکمهای نیست، کفش معمولی است و بند یک کفشش هم باز بود و یادم نمیرود که پای چپش بود، و تعبیرش این است:«کانَّهُ فَلْقَةُ الْقَمَرِ» [٢] گویی این بچه پارهای از ماه بود، اینقدر زیبا بود. همان راوی میگوید: قاسم که داشت میآمد، هنوز دانههای اشکش میریخت. رسم بر این بود که افراد خودشان را معرفی میکردند که من کی هستم. همه متحیرند که این بچه کیست؟
[١]. این عبارت در مقاتل به این صورت است:«فَلَمْ یزَلِ الْغُلامُ یقَبِّلُ یدَیهِ وَ رِجْلَیهِ حَتّی اذِنَ لَهُ» (بحارالانوار، ج ٤٥/ ص ٣٤).[٢]. مناقب ابن شهرآشوب، ج ٤/ ص ١٠٦.