مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٢ - رسیدن امام حسین به سرزمین کربلا
ندارد و هرچه هست شرافت و انسانیت است، او را با خودش متحد و یکی میبیند.
رسیدن امام حسین به سرزمین کربلا
حرّ بعد از برخورد با اباعبداللَّه میخواست ایشان را به طرف کوفه ببرد و امام امتناع کرد. حسین حاضر نبود تن به ذلت بدهد، چون او میخواست آقا را تحت الحفظ ببرد.
فرمود: ابداً من نمیآیم. بالاخره پس از مذاکراتی قرار شد راهی را در پیش بگیرند که نه منتهی به کوفه بشود و نه منتهی به مدینه، یعنی به اصطلاح جهت غرب را در پیش بگیرند، که آمدند تا منتهی شد به سرزمین کربلا. روز دوم محرم، اباعبداللَّه علیه السلام وارد کربلا شد. خیمه و خرگاه خود را با جمعیتی در حدود هفتاد و دو نفر بپا کرد. از آن طرف، لشکر دشمن با هزار نفر در نقطه مقابل چادر زد. پیکهای دشمن دائماً در رفت و آمد بودند. روزهای بعد برای دشمن مدد آمد. مددها هزار نفر، سه هزار نفر و پنج هزار نفر بود تا روز ششم که نوشتهاند «حَتّی کمُلَتْ ثَلاثینَ» تا اینکه سی هزار نفر کامل شدند.
پسر زیاد تصمیم گرفت آن کسی که به او حکومت و امارت میدهد، فرماندهی این لشکر را میدهد، پسر سعد باشد. در این جهت به اصطلاح یک ملاحظه روانی کرد، چون او پسر سعد وقّاص بود و سعد وقّاص گذشته از نقطه ضعفی که از نظر تشیع دارد به خاطر اینکه در دوره خلافت امیرالمؤمنین عزلت اختیار کرد، نه این طرف آمد و نه آن طرف، در دوران غزوات اسلامی و در دوره پیغمبر اکرم افتخارات زیادی برای خود کسب کرده و قهراً در میان مردم شهرت و معروفیت و محبوبیتی داشت. او در نظر مردم، آن سردار قهرمانی بود که در غزوات اسلام فتوحات زیادی کرده است. پسر زیاد، پسر او را انتخاب کرد تا از نظر روانی استفاده کند یعنی اینطور به مردم بفهماند که این هم جنگی است در ردیف آن جنگها؛ همانطور که سعد وقّاص با کفار میجنگید، پسر سعد هم- العیاذباللَّه- با فرقهای که از اسلام خارجند میجنگد. این مرد طمّاع که خودش طمع خودش را بروز داد، مردی که فهمیده بود و به هیچ وجه نمیخواست زیر این بار برود، شروع کرد به التماس کردن از ابن زیاد که مرا معاف کن. او هم نقطه ضعف این را میدانست. قبلًا فرمانی برای او صادر کرده بود برای حکومت ری و گرگان.
گفت: فرمان مرا پس بده، میخواهی نروی نرو. او هم که اسیر این حکومت بود و آرزوی چنین مُلکی را داشت، گفت: اجازه بده من بروم تأمّل کنم. با هرکس از کسان