مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٠ - تمسّک امام حسین علیه السلام به این اصل در مواقع مختلف
لا مُفْسِداً وَ لا ظالِماً، وَ انَّما خَرَجْتُ لِطَلَبِ الْاصْلاحِ فی امَّةِ جَدّی، اریدُ عَنْ امُرَ بِالْمَعْروفِ وَ انْهی عَنِ الْمُنْکرِ» [١].
اباعبداللَّه در بین راه، در مواقع متعدد به این اصل تمسّک میکند، و مخصوصاً در این مواقع اسمی از اصل دعوت و اصل بیعت نمیبرد. عجیب این است که در بین راه هرچه قضایای وحشتناکتر و خبرهای مأیوس کنندهتر از کوفه میرسید، خطبهای که حسین میخوانْد از خطبه قبلی داغتر بود. گویا بعد از رسیدن خبر شهادت مسلم، این خطبه معروف را میخواند:«ایهَا النّاسُ! انَّ الدُّنْیا قَدْ ادْبَرَتْ و اذَنَتْ بِوَداعٍ، وَ انَّ الْاخِرَةَ قَدْ اقْبَلَتْ وَ اشْرَفَتْ بِصَلاحٍ». اقتباس از کلمات پدر بزرگوارش است. سپس میفرماید:«الا تَرَوْنَ انَّ الْحَقَّ لا یعْمَلُ بِهِ وَ انَّ الْباطِلَ لا یتَناهی عَنْهُ؟ لِیرْغَبِ الْمُؤمِنُ فی لِقاءِ اللَّهِ مُحِقّاً» [٢] آیا نمیبینید به حق عمل نمیشود؟ آیا نمیبینید قوانین الهی پایمال میشود؟ آیا نمیبینید این همه مفاسد پیدا شده و احدی نهی نمیکند و احدی هم بازنمی گردد؟ در چنین شرایطی، یک نفر مؤمن (نفرمود من که حسین بن علی هستم دستور خصوصی دارم، من چون امام هستم وظیفهام این است) باید از جان خود بگذرد و لقاء پروردگار را درنظر بگیرد. در چنین شرایطی از جان باید گذشت. یعنی امر به معروف و نهی از منکر اینقدر ارزش دارد.
در یکی از خطابههای بین راه، بعد از اینکه اوضاع را تشریح میکند میفرماید:
«انّی لَاارَی الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَ الْحَیوةَ مَعَ الظّالِمینَ الّا بَرَماً» [٣] ایهاالنّاس! در چنین شرایطی، در چنین اوضاع و احوالی، من مردن را جز سعادت نمیبینم (بعضی نسخهها «شهادَةً» نوشتهاند و بعضی «سَعادَةً»)، من مردن را شهادت در راه حق میبینم؛ یعنی اگر کسی در راه امر به معروف و نهی از منکر کشته شود، شهید شده است (معنای «من مردن را سعادت میبینم» نیز همین است). من زندگی کردن با ستمگران را مایه ملامت میبینم، روح من روحی نیست که با ستمگر سازش کند.
از همه بالاتر و صریحتر آن وقتی است که دیگر اوضاع صددرصد مأیوس کننده است، آن وقتی است که به مرز عراق وارد شده و با لشکر حرّبن یزید ریاحی مواجه گردیده است. هزار نفر مأمورند که او را تحت الحفظ به کوفه ببرند. در اینجا حسین بن
[١]. مقتل خوارزمی، ج ١/ ص ١٨٨.[٢]. تحف العقول، ص ٢٤٥، با اندکی اختلاف.[٣]. همان.