مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٥ - شب عاشورا
زینب (سلام اللَّه علیها) در داخل یکی از خیمههاست، ظاهراً دارد زین العابدین را پرستاری میکند. صدا را از بیرون شنید. فوراً بیرون آمد، دید لشکر دشمن است که دارد حلقه محاصره را تنگتر میکند. آمد دست زد به شانه اباعبداللَّه: برادر! بلند شو، نمیبینی؟ نمیشنوی؟ ببین چه خبر است! حسین سر را بلند میکند و بدون اینکه توجهی به این لشکر کند، میگوید: من الآن در عالم رؤیا جدّم را دیدم، به من بشارت و نوید داد، گفت: حسینم تو عن قریب به من ملحق میشوی. خدا میداند در این حال در دل زینب (سلام اللَّه علیها) چه گذشت!.
شب عاشوراست. شبی است که ما اگر درست به احوال شهیدان کربلا دقت کنیم، از طرفی وقتی آن حماسه را میبینیم روحمان به هیجان میآید، قلبمان تکان میخورد، و از طرف دیگر متأثر میشویم. دلایلی در کار است بر اینکه به اندازهای که در شب عاشورا بر زینب (سلام اللَّه علیها) سخت گذشت، بر هیچ کس سخت نگذشت، و باز به اندازهای که در این شب به ایشان سخت گذشت، در هیچ موقع دیگری سخت نگذشت چون در روز عاشورا مثل اینکه وضع روحی زینب خیلی قوی بود و با جریانهایی، قویتر و نیرومندتر شد.
شب عاشورا
دو حادثه در این شب پیش آمده که زینب را خیلی منقلب کرده است؛ یکی در عصر تاسوعاست و دیگر در شب عاشورا. در این شب اباعبداللَّه برنامه خیلی مفصلی دارد.
یکی از برنامهها این است که به کمک اصحابش اسلحه را برای فردا آماده میکنند.
مردی است به نام جَوْن (یا هون)، آزادشده ابوذر غفاری است. متخصص در کار اسلحه سازی بود. خیمهای به سلاحها اختصاص داشت و این مرد در آن خیمه مشغول آماده کردن سلاحها بود. اباعبداللَّه آمده بود از او سرکشی کند. اتفاقاً این خیمه مجاور است با خیمه زین العابدین که بیمار بودند و زینب (سلام اللَّه علیها) از او پرستاری میکرد. این دو خیمه نزدیک یکدیگر است و اباعبداللَّه دستور داده بود چادرها را در آن شب نزدیک به همدیگر برپا کنند به طوری که طنابها داخل یکدیگر بود، به دلیلی که بعد عرض میکنم. راوی این حدیث، زین العابدین است. میگوید: عمّهام زینب مشغول پرستاری بود. پدرم آمده بود در چادر اسلحه و نگاه میکرد ببیند این مرد اسلحه ساز چه میکند. من یک وقت دیدم پدرم دارد با خودش شعری را