مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٧٤ - رسیدن امام حسین به سرزمین کربلا
جنگیدن با حسین امتناع کرد، به موجب این فرمان و ابلاغ گردنش را میزنی، سرش را برای من میفرستی و امارت لشکر با خودت باشد.
نوشتهاند عصر تاسوعا بود که این نامه به وسیله شمربن ذی الجوشن به کربلا رسید.
روز تاسوعا برای اهل بیت پیغمبر روز خیلی غمناکی بوده است. امام صادق فرمود:
«انَّ تاسوعا یوْمٌ حوصِرَ فیهِ الْحُسَینُ» [١] (تاسوعا روزی است که در آن، حسین در محاصره سختی قرار گرفت). روزی است که برای لشکریان عمرسعد کمکهای فراوان رسید، ولی برای اهل بیت پیغمبر کمکی نرسید. عصر روز تاسوعاست که این لعین ازل و ابد به کربلا میرسد. ابتدا آن نامه علنی را به عمر سعد میدهد، منتظر، و آرزو میکند که او بگوید خیر، من با حسین نمیجنگم، تا به موجب آن فرمان، گردن عمر سعد را بزند و خودش فرمانده لشکر بشود. ولی برخلاف انتظار او، عمر سعد نگاهی به او کرد و گفت: حدس من این است که نامه من در پسر زیاد مؤثر میافتاد و تو حضور داشتی و مانع شدی. گفت: حالا هرچه هست، نتیجه را بگو! میجنگی یا کنار میروی؟ گفت:
نه، به خدا قسم میجنگم آنچنانکه سرها و دستها به آسمان پرتاب بشود. گفت: تکلیف من چیست؟ عمرسعد میدانست که این هم نزد عبیداللَّه زیاد مقامی دارد (هم سنخاند؛ هرچه که شقیتر و قسی القلبتر بودند مقرّبتر بودند.) گفت: تو هم فرمانده پیاده باش ..
فرمان، خیلی شدید بود، این بود که به مجرّد رسیدن نامه من، بر حسین سخت بگیر! حسین باید یکی از این دو امر را بپذیرد: یا تسلیم بلاشرط و یا جنگیدن و کشته شدن، سوم ندارد.
نوشتهاند نزدیک غروب تاسوعاست، حسین بن علی در بیرون یکی از خیمهها نشسته است درحالی که زانوها را بلند کرده و دستها را روی زانو گذاشته است و سر را روی دستها، و خوابش برده است. در همین حال عمرسعد تا این فرمان را خواند و تصمیم گرفت، فریاد کشید: «یا خَیلَ اللَّهِ! ارْکبی وَ بِالْجَنَّةِ ابْشِری» (مغالطه و حقّه بازی و ریاکاری را ببینید!) لشکر خدا سوار شوید! من شما را به بهشت بشارت میدهم.
نوشتهاند این سی هزار لشکر در حالی که دورتا دور خیمههای حسین را گرفته بودند، مثل دریایی که به خروش آید به خروش و جنبش آمد، طوفان کرد. یکمرتبه صدای فریاد اسبها، انسانها و بهم خوردن اسلحهها در صحرا پیچید.
[١]. نفس المهموم، ص ٢٢٥، به نقل از کافی، ج ٤/ ص ١٤٧.