مجموعه آثار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٤٢٥ - سخنان زینب و زین العابدین علیهماالسلام در مجلس ابن زیاد
«ا نَا عَلِی بْنُ الْحُسَینِ» من علی بن حسین هستم. گفت:«ا لَیسَ قَدْ قَتَلَ اللَّهُ عَلِی بْنَ الْحُسَینِ؟» مگر علی بن حسین را خدا در کربلا نکشت؟ (حالا دیگر باید همه چیز به حساب خدا گذاشته شود تا معلوم شود که اینها همه برحق هستند!) فرمود: من برادری داشتم، نام او هم علی بود و مردم در کربلا او را کشتند. گفت: خیر، خدا کشت. فرمود: البته که قبض روح همه مردم به دست خداست، اما او را مردم کشتند. بعد گفت:«عَلی وَ عَلی» یعنی چه؟! پدر تو اسم همه بچه هایش را علی گذشته بود، اسم تو را هم علی گذاشته، اسم دیگری نبود که بگذارد؟ فرمود: پدر من به پدرش ارادت داشت؛ او دوست داشت که اسم پسرانش را به نام پدرش بگذارد. یعنی این تو هستی که باید از پدرت «زیاد» ننگ داشته باشی.
ابن زیاد انتظار داشت که علی بن حسین علیه السلام اصلًا حرف نزند. از نظر او یک اسیر باید حرف نزند و وقتی به او میگوید این کار خدا بود، باید بگوید بله کار خدا بود، مقدّر چنین بود، نمیشد که اینطور نشود، کار اشتباهی بود و این حرفها. وقتی دید که علی بن حسین علیه السلام، یک اسیر، اینچنین حرف میزند، گفت:«وَ لَک جُرْأَةٌ لِجَوابی» [١] شما هنوز جان دارید، هنوز نفس دارید، هنوز در مقابل من حرف میزنید؛ جلّاد بیا گردن این را بزن. نوشتهاند تا گفت جلّاد گردن این را بزن، زینب از جا بلند شد، علی بن حسین را در آغوش گرفت و گفت: به خدا قسم گردن این را نخواهید زد مگر اینکه اول گردن زینب را بزنید. نوشتهاند ابن زیاد مدتی به این دو نفر نگاه کرد و بعد گفت: به خدا قسم میبینم که الآن اگر بخواهیم این جوان را بکشیم، اول باید این زن را بکشیم.
صرف نظر کرد.
این یکی از خصوصیات اهل بیت بود که با منطق جبرگرایی- که در دنیا جبر است و در عین جبر عدل است، یعنی بشر در این جهان هیچ وظیفهای برای تغییر و تبدل و تحول ندارد و آنچه هست آن است که باید باشد و آنچه نیست همان است که نباید باشد و بنابراین بشر نقشی ندارد- مبارزه کردند.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلی العظیم
[١]. ارشاد شیخ مفید، ص ٢٤٤.