با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣١٩ - تربت حسين(ع) نزد ام سلمه
دستش فشرده بود. گفتم: اى رسول خدا (ص)، چرا شما را ژوليده و غبار آلود مىبينم؟
فرمود: هم اينك مرا به زمينى به نام عراق موسوم به كربلا بردند. در آنجا قتلگاه فرزندم حسين (ع) و گروهى از فرزندان و اهل بيتم را به من نشان دادند. من پيوسته خونهايشان را جمع مىكنم و اكنون در دست من است؛ و دستش را برايم باز كرد و فرمود: بگير و آن را نگهدار. من آن را گرفتم؛ و خاكى سرخ مانند بود. سپس آن را درون شيشهاى نهادم و در آن را بستم و آن را داشتم. چون حسين (ع) از مكّه رهسپار عراق شد هر شب و روز آن شيشه را بيرون مىآوردم و مىبوييدم و به آن نگاه مىكردم. سپس براى مصايبش مىگريستم. چون روز دهم محرّم فرا رسيد- و آن روزى است كه حسين (ع) در آن كشته شد- در آغاز روز آن را بيرون آوردم، مانند اوّلش بود. سپس در آخر روز به سوى آن بازگشتم و آن را خونى تازه ديدم. سپس در خانهام دم فرو بستم و گريستم و خشم خويش را فرو خوردم؛ از بيم آنكه مبادا دشمنانش در مدينه بشنوند و فورى بدگويى كنند. من پيوسته آن وقت را در نظر داشتم تا آنكه پيك آمد و خبر شهادت او را داد و آنچه ديده بودم تحقّق يافت». [١]
ابن اثير گويد: «نقل شده است كه پيامبر (ص) خاكى را كه جبرئيل از تربت حسين (ع) برايش آورده بود بهام سلمه داد. سپس پيامبر (ص) بهام سلمه فرمود: هنگامى كه اين خاك تبديل به خون شد، حسين كشته شده است. امّ سلمه آن خاك را درون شيشهاى نزد خود نگاه داشت. هنگامى كه حسين كشته شد خاك تبديل به خون گرديد؛ واو مردم را نيز از قتل او آگاه ساخت». [٢]
طبرى گويد: روزى كه حسين (ع) در كربلا كشته شد، ام سلمه در مدينه شيشهاى بيرون آورد كه در آن خون بود؛ و گفت: به خدا سوگند كه حسين كشته شد. گفتند: از كجا دانستى؟ گفت: رسول خدا (ص) مقدارى از تربتش را به من داد و گفت: هر گاه
[١] . الارشاد، ج ٢، ص ١٣٠ و به نقل از آن بحار الانوار، ج ٤٤، ص ٢٣٩، ح ٣١؛ اعلام الورى، ص ٢١٧؛ روضة الواعظين، ج ١، ص ١٩٣؛ نيز ر. ك: الصواعق المحرقة، ص ٢٩٢؛ نظم در السمطين ص ٢١٥.
[٢] . الكامل فى التاريخ، ج ٤، ص ٩٣.