با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٢١٤ - خواب سكينه، دختر حسين(ع) در شام
خدمتكارى نيز پياده با آنها مىرفت. آن نژادگان رفتند و خدمتكار آمد و به من نزديك شد و گفت: اى سكينه، جدّت سلامت مىرساند. گفتم: بر رسول خدا سلام باد. اى پيك رسول خدا تو كه هستى؟ گفت: خدمتكارى از خدمتكاران بهشت. گفتم: اين پيرانى كه همراه اين نژادگان آمدهاند كيستند؟ گفت: اوّل آدم، دوم ابراهيم خليل الله، سوم موسى كليم الله و چهارم عيسى روح الله است. گفتم: آن كسى كه محاسنش را گرفته و مىافتد و بلند مىشود كيست؟ گفت: جدّت رسول خدا (ص). گفتم: به كجا مىروند؟ گفت: سوى پدرت حسين (ع).
من رفتم و كوشيدم خود را به وى برسانم و بگويم كه ستمگران، پس از او با ما چه كردهاند. در همين حال بود كه ديدم پنج كجاوه از نور آمدند درون هر يك از آنها زنى است. گفتم: اين زنانى كه مىآيند چه كسانى هستند. گفت: اوّلى حوا، مادر انسانها، دومى آسيه دختر مزاحم، سومى مريم، دختر عمران، چهارمى خديجه، دختر خويلد، و پنجمى دست بر سرش نهاده و مىافتد و بلند مىشود. گفتم: او كيست؟ گفت: جدّهات فاطمه (س)، دختر محمد (ص)، مادر پدرت. گفتم به خدا سوگند به او خواهم گفت كه با ما چه كردهاند.
سپس خود را به او رساندم و در برابرش ايستادم و گريه كنان گفتم: مادر جان! به خدا سوگند حقّ ما را انكار كردند. مادر جان! به خدا سوگند جمع ما را از هم پراكندند؛ مادر جان! به خدا سوگند حريم ما را مباح كردند. مادر جان! به خدا سوگند پدرمان حسين را كشتند. فرمود: اى سكينه! بس است، ديگر مگو كه جگرم را سوزاندى و بندهاى قلبم را پاره كردى. اين پيراهن پدرت حسين هميشه با من است و از من جدا نخواهد شد تا آنكه خداى را با آن ديدار كنم.
سپس بيدار شدم و خواستم كه آن خواب را پوشيده نگهدارم ولى براى خانوادهام بازگو كردم؛ كه ميان مردم شايع شد». [١]
سيّد بن طاووس ضمن نقل بخشى از خواب از زبان سكينه نقل كرده كه اين خواب در
[١] . مثير الاحزان، ص ١٠٤، به نقل از آن بحار الانوار، ج ٤٥، ص ١٤٠.