با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ٣٣٨ - پرنده آغشته به خون در مدينه
مردم مدينه با ديدن آن نوحه سرايى مرغان و مشاهده خونى كه از بال آن مرغ مىچكيد، نمىدانستند كه چه اتّفاقى افتاده است، تا آنكه مدّتى سپرى گشت و خبر قتل حسين (ع) رسيد. آن وقت فهميدند كه آن پرنده، رسول خدا (ص) را از قتل پسر فاطمه بتول و نور چشم پيامبر (ص) خبر مىداد.
نقل شده است در آن روزى كه پرنده به مدينه آمد، در مدينه مردى يهودى بود كه دخترى كور و زمينگير و كر داشت و جذام همه بدنش را گرفته بود. آن پرنده آمد و در حالى كه خون از او مىچكيد روى درختى نشست و در طول شب گريه مىكرد. آن مرد يهودى دخترش را به باغى بيرون مدينه برده بود و در آن باغى كه پرنده در آنجا نشست گذاشت. از قضا آن شب براى آن يهودى مشكلى پيش آمد و براى حلّ آن به شهر رفت و موفّق به بازگشت به باغى كه دختر معلولش در آن بود نشد. دختر هم وقتى ديد پدرش نيامد از تنهايى خواب به چشمش نيامد، چرا كه پدرش براى او صحبت مىكرد و او را دلدارى مىداد تا بخوابد. سحرگاهان صداى گريه و ناله پرنده را شنيد و كشان كشان خود را به زير درختى كه پرنده رويش بود رساند. هر گاه كه پرنده ناله مىكرد او نيز با قلبى محزون پاسخش را مىداد. در همين حال قطرهاى از آن خون روى چشمش چكيد و باز شد. قطره ديگرى روى چشم ديگرش چكيد و بهبود يافت. سپس قطره ديگرى روى دستهايش چكيد و سالم شد. آن گاه روى پاهايش چكيد و بهبوديافت. به همين ترتيب با هر قطره خونى كه از پرنده چكيد، همه بيمارىهاى آن دختر به بركت خون حسين (ع) شفا يافت.
بامدادن پدرش به بوستان آمد و دخترى را ديد كه گردش مىكند و نفهميد كه دختر خود اوست. چون از او درباره دختر بيمار و معلولش كه در بوستان بوده پرسيد دختر گفت: به خدا سوگند من دختر تو هستم. با شنيدن اين سخن مرد از هوش رفت. چون به هوش آمد برخاست و دختر او را نزد آن پرنده برد. مرد ديد كه پرنده روى درخت لانه مىسازد و با قلبى سوزان و اندوهگين از آنچه بر حسين (ع) آمده است ناله مىكند.
يهودى به او گفت: اى پرنده به آن كسى كه تو را آفريده سوگندت مىدهم، كه به قدرت خداوند با من صحبت كن. پرنده گريه كنان به سخن در آمد و سپس گفت: نيمروزى