با کاروان حسینی - ت بینش - جمعی از نویسندگان - الصفحة ١٩٠ - نگاهى گذرا به خطبه و باز تاب آن
در نتيجه مجلس به خاطر قتل حسين (ع) زير و رو شد! همان گونه كه جهان در عزاى حسين (ع) دگرگون شد. چرا نشود و حال آنكه امام (ع) فرموده است: «من پسر كسى هستم كه فرشتگان آسمان بر او گريستند. من پسر كسى هستم كه جنّيان در زمين و پرندگان در هوا برايش نوحه سزايى كردند ...».
اين چيزى بود كه در كربلا روى داد كه به سبب قتل امام حسين (ع) در هستى اتفاق افتاد. اما كارى كه اينك در شام بايد كرد و ناچار بايد اذهان توده غافل و تباه را نسبت به آن روشن نمود اين است كه اگرچه پيكر پاك حسين (ع) در كربلاست، ولى سر شريف و خاندان آن حضرت اينك در شام و در حضور آنهاست؛ و امام (ع) با اين سخنان، آنان را نسبت به اين مطلب توجه داد: «من پسر كسى هستم كه سرش بر نيزه هديه داده مىشود.
من پسر كسى هستم كه حرمش را از عراق تا شام به اسارت مىبرند ...».
سركشِ زاده ستمگر، يزيد بن معاويه، چارهاى جز اين نديد كه به بهانه اذان به مؤذّن پناه ببرد. او از همان نخست مىدانست كه اگر امام (ع) منبر رود اوضاع بر ضدّ او عوض مىشود و تصريح كرد كه اگر او به منبر رود تا او و خاندان ابو سفيان را رسوا نكند، پايين نمىآيد. چرا كه او از خاندانى است كه همه وجودشان را دانش فرا گرفته است؛ ولى فشار افكار عمومى او را مجبور ساخت. به گمان من او نمىدانست كه اوضاع تا اين اندازه به زيانش تمام مىشود وگرنه هرگز به اين كار رضايت نمىداد. او به دليل ترس از مردم و فرار از چاله به اين كار رضايت داد، اما در چاهى افتاد كه كارهاى زشت و نيّات پليدش براى او كنده بود؛ و سخن حقّ كه از قلبى پاك بر زبانى صادق جارى شد، او را رسوا ساخت.
آرى، يزيد جز به وسيله اذان نمىتوانست سخن امام (ع) را قطع كند. همان طور كه پدرش- معاويه- تنها با بلند كردن قرآنها از شمشير جدّش- على (ع)- توانست كه بگريزد! اما امام (ع) با اين نيرنگ نيز با بيان حقيقت ربوبى، واقعيت توحيد و عصاره رسالت به رويارويى پرداخت و خطاب به يزيد فرمود: اى يزيد! آيا اين محمّد جدّ من است يا جدّ تو! اگر بگويى كه جدّ توست دروغ گفتهاى و اگر بگويى كه جدّ من است، پس چرا خاندانش را كشتى؟