بیان المراد؛ شرح فارسی بر اصول الفقه - ذهنی تهرانی، سید محمد جواد - الصفحة ١١١٣ - رأى حق در مسئله
و مىتوان اينمعنا را بوسيله شوق آزمايش نمود زيرا ممكن نيست كه شوق به معنون تعلّق گيرد بجهت آنكه شوق يا در حاليكه معنون معدوم است بآن تعلّق گرفته و يا در حال وجودش اينمعنا صورت مىگيرد.
بايد بگوئيم هيچيك از ايندو صحيح نيست:
امّا فرض اوّل يعنى اينكه شوق در حال معدوم بودن معنون بآن تعلّق بگيرد، جهت عدم صحّتش آنستكه لازم مىآيد موجود بمعدوم تقوّم و تحقّق پيدا كرده و نيز معدوم بملاحظه معدوم بودنش محقّق و موجود باشد چه آنكه شيئى كه متعلّق شوق قرار گرفته بواسطه نفس شوق نوعى از تحقّق و وجود برايش مىتوان قائل شد و هركدام از ايندو امر مستحيل و غير ممكنست چه آنكه معدوم هرگز نمىتواند منشاء تقوّم موجود بوده همان طورى كه معدوم در حال معدوم بودنش امكان ندارد موجود بادش و الّا لازم مىآيد كه شيئ هم موجود بوده و هم معدوم فرض گردد و استحاله آن بديهى و ضرورى است.
و امّا فرض دوّم يعنى اينكه شوق در حال وجود معنون بآن تعلّق گيرد جهت عدم صحّتش آنستكه تعلّق اشتياق به معنون در حاليكه موجود است از قبيل تحصيل حاصل مىباشد كه آن امر مستحيل و غير ممكنى است زيرا اساسا تعلّق شوق بشيئى بمنظور تحقّق بخشيدن بآن است و وقتى مشتاق اليه را موجود فرض كرديم ديگر معنا ندارد كه شوق بآن تعلّق گيرد تا بدينوسيله حاصل شده و وجود پيدا كند زيرا بحسب فرض داراى وجود مىباشد و نيازى بتعلّق وجود بآن نيست.
پس در نتيجه بايد گفت شوق نه در حال وجود معنون بآن تعلّق مىگيرد و نه در فرض عدمش.
از اين گذشته شوق در زمره امور نفسيّه بوده و معقول نيست كه موجود در نفس بدون هيچ متعلّقى تشخّص پيدا كند همانطوريكه جميع امور نفسيّه همچون علم و خيال و وهم و اراده و امثال اينها چنين مىباشند و ابدا صحيح نيست كه موجود واقع در نفس را بچيزى كه خارج از افق نفس است يعنى موجود خارجى متشخّص قرار دهيم پس چارهاى نيست از اينكه شوق را بواسطه مشتاق اليه با وجود عنوانى و فرضى كه دارد متشخّص بدانيم و بايد توجّه داشت كه مشتاق اليه اوّلا و بالذّات