إيضاح الكفاية - فاضل لنكرانى، محمد - الصفحة ٤٤٣ - امر دوم
ما، وارد نمىكند.
توضيح ذلك: شما از توجّه به نفس ضدّين، صرفنظر و به علّت تامّه احدهما توجّه نمائيد، گاهى علّت تامّه يكى از ضدّين مىتواند، نسبت به ضد ديگر، مانعيّت پيدا كند يعنى مانع تأثير مقتضى ضد ديگر شود.
مثال: فرض كنيد، فرزند و برادر شخصى در حال غرق شدن هستند و آن فرد، در صدد انقاذ آنها برآمده امّا مىداند كه نجات آن دو، غيرممكن است لذا مسأله تضاد، مطرح مىشود يعنى: انقاذ ولد، مضادّ با انقاذ برادر و انقاذ برادر، مضادّ با انقاذ ولد هست و جمع بين آن دو، ميسر نيست لذا آن فرد، مشغول نجات فرزند خود مىشود زيرا علّت تامّه انقاذ ولد، يعنى: كثرت شفقت، نسبت به فرزند، بلا نظير هست و علّت مذكور، مانع مىشود كه محبّت برادرى، تأثير در انقاذ اخ نمايد و اگر اين مسئله مطرح نبود، محبّت برادرى تأثير در انقاذ او مىنمود امّا كثرت علاقه به فرزند، سدّ راه محبت برادرى مىشود و نمىگذارد آن محبّت در انقاذ اخ، تأثير نمايد.
در مثال مذكور، چنان مانعى تصوّر نموديم لكن آن مانع، ارتباطى به انقاذ ندارد بلكه مربوط به علّت تامّه انقاذ ولد هست، علّت تامّه انقاذ ولد، مانعيّت پيدا مىكند و بحث ما در مانعيّت نفس ضدّين هست نه مقتضى و علّت تامّه آنها به عبارت ديگر: ما مسأله مانعيّت را در نفس ضدّين، بررسى مىكنيم و شما به هيچ وجه نمىتوانيد آن مانعيّتى را كه رطوبت، نسبت به احراق دارد در باب ضدّين، جارى نمائيد بلكه در باب ضدّين، «تمانع» به معنى عدم امكان اجتماع، مطرح است و نتيجهاش اين است كه: وجود اين ضد با عدم آن ضد، ملازمند، در رتبه واحد قرار دارند و مسأله تقدّم و تأخّر كه معناى مقدميّت هست، مطرح نمىباشد.
نتيجه: در آن دليلى كه به نظر شما بسيار واضح- و كالشّمس فى رابعة النّهار- بود، خلطى واقع شده و شما خيال كرديد، كلمه مانع- در محلّ بحث- با مانعى كه عدمش يكى از