تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٨٦
در بهشت از آن تو باشد؟
مرد گفت: من درختان نخل بسيارى دارم، و خرماى هيچكدام به خوبى اين درخت نيست (و حاضر به چنين معاملهاى نيستم).
كسى از ياران پيامبر صلى الله عليه و آله اين سخن را شنيد، عرض كرد: اى رسول خدا! اگر من بروم و اين درخت را از آن مرد خريدارى و واگذار كنم، شما همان چيزى را كه به او مىداديد به من عطا خواهى كرد؟
فرمود: آرى.
آن مرد رفته، صاحب نخل را ديد، با او گفتگو كرد، صاحب نخل گفت:
آيا مىدانى محمّد صلى الله عليه و آله حاضر شد درخت نخلى در بهشت در مقابل اين، به من بدهد (و من نپذيرفتم) و گفتم: من از خرماى اين بسيار لذت مىبرم و نخل فراوان دارم و هيچكدام خرمايش به اين خوبى نيست؟.
خريدار گفت: آيا مىخواهى آن را بفروشى يا نه؟
گفت: نمىفروشم، مگر آن كه مبلغى را كه گمان نمىكنم كسى بدهد، به من بدهى!
گفت: چه مبلغ؟
گفت: چهل نخل.
خريدار تعجب كرده، گفت: عجب بهاى سنگينى براى نخلى كه كج شده مطالبه مىكنى، چهل نخل؟!
سپس، بعد از كمى سكوت گفت: بسيار خوب، چهل نخل به تو مىدهم.
فروشنده (طمعكار) گفت: اگر راست مىگوئى، چند نفر را به عنوان شهود بطلب!
اتفاقاً گروهى از آنجا مىگذشتند، آنها را صدا زد، و بر اين معامله شاهد