تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥٥
سال وقوع آن نيز گفتگو دارند، اما اصل داستان آن چنان مشهور است كه در رديف اخبار متواتر قرار گرفته، و ما آن را طبق روايات معروف كه از «سيره ابن هشام»، «بلوغ الارب»، «بحار الانوار» و «مجمع البيان» خلاصه كردهايم، مىآوريم:
«ذونواس» پادشاه «يمن»، مسيحيان «نجران» را كه در نزديكى آن سرزمين مىزيستند، تحت شكنجه شديد قرار داد، تا از آئين مسيحيت بازگردند، (قرآن اين ماجرا را به عنوان «اصحاب الاخدود» در سوره «بروج» آورده، و ما آن را در تفسير همان سوره مشروحاً بيان كرديم).
بعد از اين جنايت بزرگ، مردى به نام «دوس» از ميان آنها جان سالم به در برد، و خود را به «قيصر روم» كه بر آئين مسيح بود رسانيد، و ماجرا را براى او شرح داد.
از آنجا كه فاصله ميان «روم» و «يمن» زياد بود، «قيصر» نامهاى به «نجاشى» سلطان «حبشه» نوشت، تا انتقام نصاراى «نجران» را از «ذونواس» بگيرد، و نامه را با همان شخص براى «نجاشى» فرستاد.
«نجاشى» سپاهى عظيم بالغ بر هفتاد هزار نفر به فرماندهى شخصى به نام «ارياط» روانه «يمن» كرد، «ابرهه» نيز يكى از فرماندهان اين سپاه بود.
«ذونواس» شكست خورد، و «ارياط» حكمران «يمن» شد، بعد از مدتى، «ابرهه» بر ضد او قيام كرد، او را از بين برد و بر جاى او نشست.
خبر اين ماجرا به «نجاشى» رسيد، تصميم گرفت «ابرهه» را سركوب كند، «ابرهه» براى نجات خود، موهاى سر را تراشيد، و با مقدارى از خاك «يمن» به نشانه تسليم كامل نزد «نجاشى» فرستاده، و بدين وسيله اعلام وفادارى كرد.
«نجاشى» چون چنين ديد، او را بخشيد و در پست خود ابقا نمود.