تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٦٤
تندباد قوم عاد، و صاعقه قوم ثمود، يك سلسله حوادث طبيعى بودند كه فقط وقوع آنها در آن شرائط خاص معجزه بود.
ولى، داستان نابودى لشكر «ابرهه» به وسيله سنگريزههائى كه از منقار و پاهاى آن پرندگان كوچك فرو مىافتاد، چيزى نيست كه شبيه حوادث طبيعى باشد.
برخاستن آن پرندگان كوچك، و آمدن به سوى آن لشكر مخصوص، و همراه آوردن سنگريزهها و نشانهگيرى خاص آنها و متلاشى شدن بدنهاى افراد يك لشكر عظيم با آن سنگهاى كوچك، همه امورى هستند خارق عادت، ولى مىدانيم اينها در برابر قدرت خداوند بسيار ناچيز است.
خداوندى كه در درون همين سنگريزهها، قدرت «اتمى» آفريده، كه اگر آزاد شود، انفجار عظيمى توليد مىكند، براى او آسان است كه در آنها خاصيتى بيافريند كه اندام لشكر «ابرهه» را همانند عَصْفٍ مَأْكُول: «كاهِ درهم كوبيده و خورده شده» قرار دهد.
هيچ نيازى نيست كه مانند بعضى از مفسران «مصرى» براى توجيه اين حادثه بگوئيم: آن سنگها حامل ميكربهاى «وبا»، يا «حصبه» و «آبله» بودهاند. «١»
و اگر در بعضى از روايات آمده كه از بدنهاى مصدومين مانند: مبتلايان به آبله خون و چرك مىآمد دليل بر اين نيست كه آنها حتماً به آبله مبتلا شده بودند.
همچنين، نيازى به آن نيست كه بگوئيم: اين سنگريزهها، اتمهاى فشردهاى بودند كه خلاء موجود در ميان آنها از ميان رفته، و فوق العاده سنگين بودند، به طورى كه به هر كجا فرود مىآمدند، سوراخ مىكردند.