تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٣٥٧
فرستاده «ابرهه» وارد «مكّه» شد و از رئيس و شريف «مكّه» جستجو كرد، همه، «عبدالمطلب» را به او نشان دادند، ماجرا را نزد «عبدالمطلب» بازگو كرد، «عبدالمطلب» نيز گفت: ما توانائى جنگ با شما را نداريم، و اما خانه كعبه را، خداوند خودش حفظ مىكند.
فرستاده «ابرهه» به «عبدالمطلب» گفت: بايد با من نزد او بيائى، هنگامى كه «عبدالمطلب» وارد بر «ابرهه» شد، او سخت تحت تأثير قامت بلند و قيافه جذاب و ابهت فوق العاده «عبدالمطلب» قرار گرفت، تا آنجا كه «ابرهه» براى احترام او از جا برخاست، روى زمين نشست، و «عبدالمطلب» را در كنار دست خود جاى داد؛ زيرا نمىخواست او را روى تخت در كنار خود بنشاند، سپس به مترجمش گفت: از او بپرس حاجت تو چيست؟!
به مترجم گفت: حاجتم اين است كه دويست شتر را از من به غارت بردهاند، دستور دهيد اموالم را بازگردانند.
«ابرهه» سخت از اين تقاضا در عجب شد، و به مترجمش گفت: به او بگو:
هنگامى كه تو را ديدم عظمتى از تو در دلم جاى گرفت، اما اين سخن را كه گفتى در نظرم كوچك شدى، تو درباره دويست شترت سخن مىگوئى، اما درباره «كعبه» كه دين تو و اجداد تو است و من براى ويرانيش آمدهام، مطلقاً سخنى نمىگوئى؟!
«عبدالمطلب» گفت: أَنَا رَبُّ الإِبِلِ، وَ إِنَّ لِلْبَيْتِ رَبّاً سَيَمْنَعُهُ!: «من صاحب شترانم، و اين خانه صاحبى دارد كه از آن دفاع مىكند» (اين سخن، «ابرهه» را تكان داد و در فكر فرو رفت).
«عبدالمطلب» به «مكّه» آمد، و به مردم اطلاع داد: به كوههاى اطراف پناهنده شوند، و خودش با جمعى كنار خانه كعبه آمد تا دعا كند و يارى طلبد،