تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٧٣
در حديثى آمده است: اهل «بصره» نامهاى به محضر امام حسين عليه السلام نوشتند، و از معنى «صمد» سؤال كردند، امام عليه السلام در پاسخ آنها نوشت:
«بسم اللَّه الرحمن الرحيم،
اما بعد، در قرآن مجادله و گفتگو بدون آگاهى نكنيد؛ چرا كه من از جدم رسول اللَّه شنيدم مىفرمود:
هر كس بدون علم، درباره قرآن سخن بگويد، بايد در محلى از آتش كه براى او تعيين شده جاى گيرد، خداوند خودش «صمد» را تفسير فرموده است: لَمْ يَلِدْ وَ لَمْ يُولَدْ وَ لَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُواً أَحَدٌ: «هرگز نه زاد، و زاده نشد، و أحدى مانند او نيست»، ... آرى، خداوندِ «صمد»، كسى است كه موجود جسمانى مانند: فرزند و ساير اشياى مادى كه از مخلوقات به وجود مىآيند، از وى متولد نمىشود، نه اشياى لطيف از او متولد شده، و نه عوارضى همچون خواب و بيدارى و تفكر واندوه و حزن و شادى و خنده و گريه و خوف و رجاء و تمايل و بى ميلى و گرسنگى و سيرى بر او عارض مىشود». «١»
و بالاخره در حديث ديگرى مىخوانيم: «محمّد بن حنفيه» از اميرمؤمنان على عليه السلام درباره «صمد» سؤال كرد، حضرت عليه السلام فرمود:
«تأويل صمد آن است كه، او نه اسم است و نه جسم، نه مانند دارد و نه شبيه، و نه صورت و نه تمثال، نه حدّ و حدود، نه محل و نه مكان، نه «كيف» و نه «أين» نه اينجا و نه آنجا، نه پُر است و نه خالى، نه ايستاده است و نه نشسته، نه سكون دارد و نه حركت، نه ظلمانى است، نه نورانى، نه روحانى است و نه نفسانى، و در عين حال، هيچ محلى از او خالى نيست، و هيچ مكانى گنجايش او را ندارد، نه رنگ دارد و نه بر قلب انسانى خطور كرده، و نه بوئى براى او موجود است، همه