تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٦
با «مكّه» فاصله نداشت، اردو زدند، شبانه آتشهاى زيادى براى آماده كردن غذا (و شايد براى اثبات حضور گسترده خود) در آن مكان افروختند، جمعى از اهل «مكّه» اين منظره را ديده، در حيرت فرو رفتند.
هنوز اخبار حركت پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله و لشكر اسلام بر «قريش» پنهان بود، در آن شب «ابوسفيان» سركرده مكيان و بعضى ديگر از سران شرك، براى پىگيرى اخبار، از «مكّه» بيرون آمدند، در اين هنگام «عباس» عموى پيغمبر صلى الله عليه و آله فكر كرد كه، اگر رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به طور قهرآميز وارد «مكّه» شود كسى از «قريش» زنده نمىماند، از پيامبر صلى الله عليه و آله اجازه گرفت و بر مركب آن حضرت سوار شد، و گفت:
مىروم شايد كسى را ببينم، به او بگويم: اهل «مكّه» را از ماجرا با خبر كند، تا بيايند و امان بگيرند.
«عباس» حركت كرد و نزديكتر آمد، اتفاقاً در اين هنگام صداى «ابوسفيان» را شنيد كه به يكى از دوستانش به نام «بديل» مىگفت: من هرگز آتشى افزونتر از اين نديدهام!
«بديل» گفت: فكر مىكنم اين آتشها مربوط به قبيله «خزاعه» باشد.
«ابوسفيان» گفت: قبيله «خزاعه» از اين خوارترند كه اين همه آتش برافروزند!
در اينجا «عباس»، «ابوسفيان» را صدا زد، «ابوسفيان»، «عباس» را شناخت، گفت: راستى چه خبر؟
«عباس» پاسخ داد: اين رسول اللَّه صلى الله عليه و آله است كه با ده هزار نفر سربازان اسلام به سراغ شما آمدهاند!
«ابوسفيان» سخت دستپاچه شده، گفت: به من چه دستورى مىدهى!
«عباس» گفت: همراه من بيا و از رسول اللَّه صلى الله عليه و آله امان بگير؛ زيرا در غير اين