تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ٤٣٧
صورت كشته خواهى شد!
و به اين ترتيب، «عباس»، «ابوسفيان» را همراه خود سوار بر مركب رسول اللَّه صلى الله عليه و آله كرد و با سرعت به سوى پيامبر صلى الله عليه و آله برگشت، از كنار هر گروهى و آتشى از آتشها مىگذشت، مىگفتند: اين عموى پيغمبر صلى الله عليه و آله است كه بر مركب او سوار شده، شخص بيگانهاى نيست، تا به جائى رسيد كه «عمر بن خطاب» بود، هنگامى كه چشم «عمر» به «ابوسفيان» افتاد، گفت: شكر خدا را كه مرا بر تو (ابوسفيان) مسلط كرد، در حالى كه هيچ امانى ندارى! فوراً خدمت پيغمبر صلى الله عليه و آله آمده و اجازه خواست تا گردن «ابوسفيان» را بزند.
ولى «عباس» فرا رسيده، عرض كرد: اى رسول خدا! من به او پناه دادهام.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من نيز فعلًا به او امان مىدهم، تا فردا كه او را نزد من آورى.
فردا كه «عباس» او را به خدمت پيغمبر خدا صلى الله عليه و آله آورد، رسول اللَّه صلى الله عليه و آله به او فرمود: واى بر تو اى «ابوسفيان»! آيا وقت آن نرسيده است كه ايمان به خداى يگانه بياورى؟
عرض كرد: آرى، پدر و مادرم فدايت اى رسول خدا! من شهادت مىدهم كه خداوند يگانه است و همتائى ندارد، اگر كارى از بتها ساخته بود، من به اين روز نمىافتادم!
فرمود: آيا موقع آن نرسيده است كه بدانى من رسول خدايم؟!
عرض كرد: پدر و مادرم فدايت باد، هنوز شك و شبههاى در دل من وجود دارد، ولى سرانجام «ابوسفيان» و دو نفر از همراهانش مسلمان شدند.
پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به «عباس» فرمود: «ابوسفيان» را در تنگهاى كه گذرگاه «مكّه» است ببر، تا لشكريان الهى از آنجا بگذرند و او ببيند.