تفسير نمونه - مكارم شيرازى، ناصر - الصفحة ١٧٥
مىشنوى؟ سپس براى من نقل كن.
پيامبر صلى الله عليه و آله در خلوتگاه خود اين را شنيد كه مىگويد: اى محمّد! بگو: بِسْمِ اللَّه الرَّحْمنِ الرَّحيم الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعالَمين- تا- وَ لَا الضَّالِّين، و بگو: لا الهَ الَّا اللَّهُ، آن گاه حضرت به سراغ «ورقه» رفت و مطلب را براى او بازگو كرد.
«ورقه» گفت: بشارت بر تو! باز هم بشارت بر تو! من گواهى مىدهم تو همان هستى كه «عيسى بن مريم» عليها السلام بشارت داده است! و تو شريعتى همچون «موسى» عليه السلام دارى، تو پيامبر مرسلى، و به زودى بعد از اين روز، مأمور به جهاد مىشوى و اگر من آن روز را درك كنم، در كنار تو جهاد خواهم كرد»!.
هنگامى كه «ورقه» از دنيا رفت، رسول خدا صلى الله عليه و آله فرمود: «من اين روحانى را در بهشت (بهشت برزخى) ديدم، در حالى كه لباس حرير بر تن داشت، زيرا او به من ايمان آورد و مرا تصديق كرد». «١»
البته، در بعضى از كلمات مفسرين، يا كتب تاريخ، مطالب ناموزونى درباره اين فصل از زندگى پيغمبر اكرم صلى الله عليه و آله به چشم مىخورد، كه مسلماً از احاديث مجعول و اسرائيليات است، مثل اين كه: پيغمبر بعد از ماجراى نخستين نزول وحى، بسيار ناراحت شد و از اين ترسيد كه القائات شيطانى باشد! يا چند بار تصميم گرفت خود را از كوه به زير پرتاب كند! و امثال اين لاطائلات كه نه با مقام شامخ نبوت سازگار است و نه با آنچه در تاريخ از عقل و درايت فوق العاده پيامبر صلى الله عليه و آله، مديريت، شكيبائى، تسلط بر نفس و اعتماد او ثبت شده است. «٢»